تو

گاهی توی رابطه هستی 

در حالی که رابطه تموم شده در واقع رابطه تموم نشده به شکل دیگری از رابطه درومده 

درواقع اون فرد برات تموم شده،  درواقع اون فرد برات هیچ موقع نمیتونه تبدیل به شکل دیگه ای از آدمها بشه که بتونی باهاش ارتباط رو ادامه بدی،  تو رابطه ای جلوی چشمشی ولی داری خودتو ازش قایم میکنی و اون نمیفهمه،  چون رتبطه تموم شده،  حدی دیگه نمیتونه پیدات کنه و از توی خودت بکشونتت بیرون، اونجاست که مجبوری برای هدر نرفتن باقیمونده ی لحظه های خوب رابطه رو بکشی،  اون فرد تموم شده رو بکشی توی ذهنت،  جوری که حلقه ی داری که اون ازش آویزون از چشمات بزنه بیرون،  اینکار و میکنی تا خودت نمیری،  تا وقتی به عقب نگاه میکنی لحظه های خوبت هنوز زنده باشن، و احساس کنی حداقل تو هدر نرفتی، تموم میکنی تا تمومت نکنن.

هووووووووووووووی با شمام

پیر مرد اوکیه

پیر رن اوکیه

چرا پیر دختر اوکی نیس پس آخه؟

ازدواج پالیتیکیست...

یعنی خدایی من نمیگم ازدواج نکنیم ولی ی چیزایی هست که گاهی میزنه تو ذهنم با اینکه اگر عاشق کسی باشم برام مهم نیست ولی نمیتونم نبینمش دیگه مثلا: موضوع این که اولین بار در تاریخ بشریت کدوم مردی بود که برای اینکه کسی مادینه ی خودش رو دستمالی نکنه، ازدواج رو باب کرد،  کار مرداست دیگه وگرنه چرا یک زن که چند برابر یک مرد لذت جنسی رو تجربه میکنه،  زن که تا وقتی خونه ننه باباش کلی به خودش میرسه و نازش و میکشن و عزیزه... 

میره خونه شوهر و شوهره مجبورش میکنه تا کل کارای خونه رو انجام بده و به شوهره و بچه برسه...

مثلا: عشقم برام غذا درست میکنی؟

همین نقطه ی آغاز بندگیه عاشقانه اس،دیگه بعد چند وقت به خودشون میان و میبینن به صورت روتین دارن ی کارایی میکنن که هیچ وقت فکرشو نمیکردن.

نسل ما

نسل ما شانس این و داشت که به جای دفترچه خاطرات وبلاگ داشته باشه تا وبلاگ نویسی کنه و روزمرگی هاشو با بقیه به اشتراک بگذاره ، بابت این هم خدایا هزار بار شکرت

هر چی شما تفسیر کنی

میشه از هزاران جهت بهش نگاه کرد 

از تمام زوایای خوب و بد، منفی و مثبت 

یعنی هم میشه بهش گفت قسمت، هم شانس، هم تقدیر، هم دست بردن توی تقدیر، هم انتخاب، هم اجبار، هم التزام و هم هر چی شما بگی

ولی هنوز نمیتونم درک کنم چطور یک نفر راضی میشه واسه کسی طلسم کنه تا سرنوشتشو تغییر بده که بعد خودش بتونه موفق شه تا به اون برسه؟

یا کلا جاوی موفقیت اونو بگیره تا کلا رشدی اتفاق نیافته که کسی خودشو سرزنش نکنه 

میدونید اولین بار طلسمی که پیدا کردیم مربوط به زمانی بود که خونواده ام به یک خواستگار جواب مثبت دادن، و کلا همه چی در عرض سه هفته جمع شد، دلم سیاه شده بود از مردی که واقعا مورد پسند خودم و خودنواده ام بود، شاید اگر اون طلسم اتفاق نمی افتاد پدرم قبل از مرگش ازداواج من و میدید، نوه اش رو میدید، شاید آرزو به دل از دنیا نمیرفت.

بعد ازون واقعا نتونستم کسی رو توی زندگیم نگه دارم، وزن اضافه کردم، از آدما سرد شدم، از مردا بدم میومد، موهام شروع به ریزش کرد، سر هر کاری میرفتم نمیتونستم دووم بیارم، بد اخلاق و عصبی شده بودم و این موضوع باعث میشد که حالم خوب نباشه، و خیلی بده دختر شاداب و شیطونی مثل من تبدیل به یک شاخه ی خشک شده بود، از 19 سالگیم همه ی اینا شروع شد و تا سه سال پیش که فهمیدیم اصلا داستان از چه قرار!!!!

هرگز درک نکردم چطور یکی میتونه انقدر قصی القلب باشه و با کسی که پاره ی تنشه همچین کاری کنه؟

و خب وقتی با من اینکارو کرد مطمئنا با غریبه ها بی رحم تر حواهد بود دیگه،....

یادمه اولین بار که طلسم و توی خونه پیدا کردیم بابام گفت: خدایا هرکی دستش تو کار بچه های منه، خودت کار بده دستش

و الانم که بابام مرده، اون آدم ففط در قورتی که بره اون دنیا میتونه از بابام حلالیت بگیره، و حق الناس هم با توبه از بین نمیره، شاید بگید اینا همه اش تلقین یا خرافات 

ولی باید عرض کنم خدمتتون که، همه ی اینا اتفاق افتاد و بعدش ما فهمیدیم داستان از چه قرار!!!!

هرچقدر که تلاش کردم با خودم و جهان هستی به صلح برسم، هنوز نمیتونم اون آدم و ببخشم، یعنی قبل از مرگ پدرم فکر میکردم بخشیدمش، اما الان میبینم که هنوز این اتفاق در من ریشه داره، امیدوارم خداوند قلبی بهم بده که بتونم ببخشمش، احساس میکنم اگر بتونم ازش بگذرم شابد خداوند هم در رحمتشو به روم باز کنه 

i m asian

i m iranian

asian too 

in iran we have many many things same as tire world, i hope so i'll writingfor you some of that