بهمن تون مبااااااااارک

بهمن رسید و برگ جدیدی اضافه کرد....

اول از همه یکم بهمن تولد مادر جانانم رو تبریک میگم ، اون زن قلب تپنده ی من ، که بیرون از بدنم زندگی میکنه .

دوم در وصف ماه بهمن باید گفت : زمین در یخبسته ترین حالتش قرار میگیره ، اصلا به همین دلیل که وقتی اون گوله های برفی غول آسا از بالا به پایین سر میخورن ، میگیم بهمن اومده ، همینقدر سرد و یخ ، همینقدر آروم و چشم نواز و همینقدر دهشتناک میتونه باشه .

سوم اینکه ماه تولد خودم و به همه ی متولدین این ماه تبریک میگم ، خودمونم میدونیم که چقدر میتونیم خوب یا چقدر میتونیم بد باشیم و این بستگی به تو داره که کدومش باشی ، درست مثل برف که هم میتونه بسیار زیبا باشه و با یخ زدن زمین ازش محافظت کنه و هم میتونه یهو آوار شه روی تنها کلبه ی کوهستان و خرابش کنه و آدماشو بکشه، اینجاست که شاعر میگه :

من زمستان زاده ام از سوز میترسانیم؟

من زمستانم بیا بر من بلای لعنتی

چهارم اینکه بهمن به معنای منش نیک و نیک کردار ، باعث بسی خوشحالی و مسرت که توی این ماه به دنیا اومدم و نه تنها با مادرم هم ماه هستم بلکه به زمره ی نیک منش های بهمنی و تاثیرات خوب این ماه بر شخصیت ام پیوستم

بهمن :

بهمن (در فارسی دری: دلو) یازدهمین ماه سال در گاه‌شماری هجری خورشیدی است و همواره ۳۰ روز دارد و از روز ۳۰۷م سال آغاز شده و در روز ۳۳۶م سال پایان می‌یابد. بهمن دومین ماه فصل زمستان است.

برج فلکی بهمن‌ماه برج دلو (آبریز) است که یازدهمین برج فلکی از دائرةالبروج است. نماد برج بهمن، آبریز نامیده می‌شود. عنصر این برج هوا است.

در گاه‌شماری رسمی ایران نام این ماه از نام ماه یازدهم گاه‌شماری اوستایی نو برگرفته شده‌است. در گاه‌شماری زرتشتی دومین روز هر برج نیز بهمن نام دارد و در بهمن‌روز از بهمن‌ماه، جشن بهمنگان برگزار می‌شود. ایزد این ماه امشاسپندبهمن است.

امشاسپندبهمن، در اسطوره‌های ایرانی و زرتشتی، نخستین و والاترین امشاسپند و سردمدار امشاسپندان است. او ایزد نگهبان مردم، چراگاه‌ها و چارپایان است. وهومن نزدیک‌ترین امشاسپند نزد اهورامزدا است.

امشاسپندبهمن در اوستا وَهومنه و در پهلوی وَهومن نامیده می‌شود. بخش نخست نامش وهو (ونگهو) که صفت است به معنی خوب ونیک، و بخش دوم مَنه به معنی اندیشیدن، شناخت و تفکر، که در فارسی منش شده‌است. پس واژه وهومنه یا بهمن در مجموع به معنی به‌منش و نیک‌نهاد است

از فردوسی و صادق هدایت تا هویدا و فرشچیان ، از گلسرخی و نوجوکی تا داریوش و شادمهر ، از شاه عباس و عصر فضیلت سالاری تا روزولت و پایان جنگ جهانی دوم ، مطهری و گلپایگانی ، پایور و پورحیدری ، عصار و قربانی 😍 شهرام ناظری گرامی ، سیروس قایقران بزرگ ، سیاوش شمس ،حبیب رضایی ، تورج نگهبان ، معینی کرمانشاهی گران قلم ، لنگستون هیوز خوش کلام ، نورمن ویزدم، باب مارلی عزیز و ماندگار قلم ، رابی ویلیام ، ، نصیریان، خمسه ، قطبی و بزرگ علوی والا قلم 🥰 ، دیگه از فردین و نونهالی و صدیقیان و حجار و شهاب حسینی ، ادیسون و گالیله ، بیکن و داروین ، سامرست موآم و دیکنز ، پل نیومن و تیم نوآک، آبراهام لینکلن و رونالد ریگان ، مندلیف با اون جدول خاص و ملک عبدالله اردن ، کریستین رونالدو و پیکه و شکیرا یا الن که همه از الن شو میشناسیمش، دیمن لوئیس ، جنیفر آنیسون ، علی دایی و مهدی رحمتی و نیمااااااار ، سوآرز و بوفون باتیستوتا ، اما از بین یک لیست بلند بالا خوزه مورینیو از همه جذاب ترن ، نگم براتون در عوض منو پریس هیلتون توی یک روز به دنیا اومدیم البته ایشون وارث امپراطوری هتل های هیلتون جهان 😅

شغل موروثی

بابابزرگم بخش دار بود

داییم عضو شورای شهر شد و مدتی هم شهردار شد

حالا پسرش عاشق سیاست و میخواد نماینده مجلس بشه

خیلی جالب که هیچ کدوم از اعضای خانواده بهش توجه نکردن ، با اینکه هیچ کدومش هیچ برنامه ای براش نداشتن ، اما انگاری علاقه ی مشترک همه شون بودن . اینم ی جور شغل موروثی دیگه .

دخترها

نگه دارنده ی کل جاساز مخفی های مامان

نگه دارنده ی جاسازی های خیلی مخفی مامان

نگه دارنده ی جاسازهای خیلی خیلی مخفی مامان

جمع کننده ی کل لوازم تحریر خونه توی میز تحریر

جمع آوری کننده ی کل لوازم جشن و تولد و کادو توی میز تحریر یا همون دورو ورا

روانشناسی کردن هریک از اعضای خانواده به هنگام دور ریختن وسیله ای ، و نگه داشتن اون وسیله و برگشت دادن به فرد مورد نظر در زمان پشیمونی

خوشگل کننده ی دکور خونه به خصوص اتاق دخترونه ی خودش

مرتب کننده و سازمان دهنده ی همه ی به هم ریختگی ها

سفارش دهنده ی کل محصولات آنلاین و به خدمت شخصی درآوردنده ی مامور پست

تهیه کننده ی آرشیو فیلم های خانوادگی

دندان شیری

وقتی بچه به دنیا میاد دندون نداره ، و بعد از مدتی با کلی درد و تب دندون هایی در میاره که اونها هم میریزن و دندون اصلی ها جاشون رو میگیرن ، تا زمانی که دندون عقل بی مصرف دربیاد و بریزه .

مثل پروسه ی آگاهی ، نادون به دنیا می‌آییم، با کلی درد تجربه کسب میکنیم ، گاهی اطلاعات بی مصرفی به دست مون میرسه و از دست میره ، و به آگاهی اصلی می‌رسیم. حالا این مثال و به هزارتا چیز میشه تعمیم داد .

مادرشدن

انگاری وقتی زن ها به مقام بالای مادری میرسن ، توی یک فرایندی که نمیدونم چیه!! همه چیز در رابطه با فرزندان شون میشه اولویت شون ، و خودشون رو کلا یادشون میره ، انگاری حتی مرگ هم بیاد ، بهش میگن صبر کن کار بچه تم و راه بندازم بعد ، مامان های دوس داشتنی و عاقل .

جاز-موریان

جاز یکی از قشنگ ترین سبک های موسیقی ، اگر به درستی ارائه و به درستی ...درک بشه

نکته مثبت نسل جدید

یکی از چیزهایی که این نسل خیلی بهش میپردازن و توی نسل های قبلی نبود ، اینه که خیلی به هم اهمیت میدن و واسه همدیگه وقت میذارن ، دیگه مثل انسان های نخستین ، کردارهای چماق و هویج گونه ندارن

بوسه

آخرین بوسه قبل از خداحافظی های طولانی

مثل بسم الله قصاب میمونه

آدم و میکشه

شعر رفتن

غمگین ترین کار که با قلمم کردم این بوده که شعر سنگ قبر پدرم و نوشتم ، و این چیزی که نمیتونم بهش افتخار کنم ، واقعا منو اندوهگین میکنه

مادر

وقتی بچه بودیم ، تمام ناز و نیاز مون واسه مامان مون بود ، بیشتر ساعت ها ی زندگی مون با مامان مون بود و توی این زمان بیشترین دقت مون هم به مامان مون بود

خندیدنش ، آخ که خندیدنش مثل آزادی پرنده از قفسِ

پر از نشاط و زندگی ، پر از میل برگشتن، پر از خواسته شدن

انگار دلت میخواد اون تیکه از فیلم و چندبار ببینی

چشم‌هاش با اون مژه های سوپر بلندی که داره ، وقتی سرم روی بالش بود و کنار من چشم باز می‌کرد ، مثل برآمدن آفتاب از پشت کوه ، روشن و زیبا...

روزی که واسه اولین بار دیدم عینکی شده ، یجوری بهش خیره شدم که خودش فهمید ، اصلا دلم نمیخواست پیر شه ، اصلا دلم نمیخواست اون زیبایی فوق العاده اش و که باعث شد از بین اون همه دختر تنها انتخاب بابام باشه رو از دس بده ، ازم پرسید چی شده اینجوری نگام میکنی ؟ گفتم هیچی ، ولی دلم میخواست بهت بگم ، جوون بمون ، نذار چشمات ضعیف شه ، نذار پیر شی ، من تورو همون شکلی میخوام با موها و مژه ها و ابروهای پر کلاغی که مثل خط نستعلیق روی پوست سفیدت کشیده شده ، با چشمای عسلی روشن ات ، ولی نگفتم ، چون ترسیدم ناراحتت کنم .

من تورو همون شکلی میخوام که بهم صبحانه بدی ، موهامو خرگوشی ببندی ، برام لباس‌های ست بخری ، و باهام برقصی ، منو ببری پارک و هر کسی که رد میشه و بهت میگه : چه دختر خوشگلی دارین ،من گوشه ی چادرت قائم بشم و تو با محبت بهشون بگی انشالله قسمت خودتون ، مامان از تو چه پنهون من هنوزم وقتی از همه دنیا بیزار میشم پشت تو قایم میشم ، تو برای من رهبری ، جنگاوری ، سپری ، خنجری ، سایه بونی ، استراحتگاهی ، انگیزه ای ، پر از درس و تجربه ای ، تو منتها الیه کل راه هایی هستی که به من حتم میشه ، هرکسی که منو میبینه تورو میشناسه ، مثل وقتی که که به یک گل نگاه می‌کنیم و ریشه اش و می‌بینیم .

توی عرفان اسلامی ، میگن : ما خودمون انتخاب میکنیم که این زندگی مون باشه ، اگر این واقعیت داشته باشه ، من فقط به خاطر تو این زندگی و انتخاب کردم .

روزت مبارک باشه بر من ، ارتش یک نفره ی من

سبزی پلو با ماهی

چی شد که غذای شب عید سبزی پلو با ماهی شد؟

شاید چون دسترسی به ماهی و آبزیان کمتر بود .

اما نکته ای که میخوام بگم اینه : که این روزا که سال نو میلادی ، همه ی دنیا هم آبزیان خور میشن ، سالمون و خاویار و اختاپوس .... ، انگاری غذا خوبه ی اونا هم آبزیان .

روز رشت مبارک

دوازدهم دی ماه

واقعا هرکسی روز رشت و گذاشته توی زمستون دستش درد نکنه ، رشت حتی پاییز هم نیست ، حتی شهریور هم نیست ، فقط زمستون ، با شخصیت صد در صد زمستونی ، روزت مبارک شهری که توش چشمم و به این دنیا باز کردم ، شهر فرهیخته ی من .

بابایی من

همه‌مون بابامو بغل میکردیم

و همه مون توی بغلش جا می‌شدیم

چقدر خوب بود که انقدر دستای بلندی داشتی

انقدر بغل بزرگی داشتی

فصل تمام شده ی من

مراقب ذهن خودمون باشیم

چطور میتونم با اون کسی که از من توی ذهنت ساختی رقابت کنم ؟

این جمله هم میتونه نشون دهنده ی این باشه که طرف مقابل از ما اون شاهکار آفرینش که نیستیم و ساخته .

هم میتونه نشون بده که طرف از از ما یک دیو بدجنس و دو سر که نیستیم رو ساخته ،

به علاوه کل چیزهایی که هستیم و تنها ذهنش پذیرفته .

و آره واقعیت اش اینه که ما نمیتونیم رقابت کنیم با تصویر ذهنی آدمها از خودمون

واسه همینم نباید به آدمها بیش از خودمون اهمیت بدیم ، یا حتی تلاش کنیم تا خود واقعی مون رو بهشون نمود کنیم ، چون فقط خودمونیم که میدونیم چقدر برداشت های خوب و بدشون از ما درسته ، البته موفق هم نمیشیم که تغییری به وجود بیاریم ، چون هرچی تلاش کنیم بازم پردازنده ی ذهن اونها اون شکلی عمل میکنه ، نه به شکلی که ما میخواییم

تازه ازین بدتر هم داریم اونجایی که جدیدا اسمشو گذاشتن[ کراش] یک نفر توی ذهنش از کسی خوشش میاد و انقدر رویا پردازی میکنه در رابطه با اون آدم که از کل واقعیت دور میشه ، یهو خبر ارتباط اون آدم با یکی دیگر و میشنوه و بهم میریزه ، افسردگی میگیره ، حتی خودکشی میکنه ، اما اون آدم و نمیتونه از ذهنش بیرون کنه ، چرا؟ چون اون رابطه ای که هیچ وقت وجود نداشته توی ذهن ما دهه ها پیش رفته ، خب چطور میشه با آدمی که هیچ موقع وجود نداشته قطع رابطه کرد ؟؟؟

و احساس میکنم به همین دلیل که توی علم پزشکی و روان پزشکی و ادیان مختلف میگن که ارتباط جنسی باید فیزیکی باشه نه ذهنی و به وجو آوردنش یعنی اعتیاد بهش و...احتمالا پیامد های بسیار مخربی داره .

پر پرِ قو

یادم میاد وقتی بچه بودم همه اش خونه ی عزیز جونم بودیم ، یهو ی خانومی بعد از صبحانه از در میومد تو میگفت : حاج خانم پنبه زن اومده (بهش حلاج یا نداف هم میگفتن ) ، بعد از هر خونه ای یک زن درمیومد و دوچرخه ی پنبه زن و دوره میکردن ، و بعضی ها که تعداد کمی رخت خواب داشتن یکی دو ساعت استخدامش میکردن ، مثلا اینجوری بود که اونا باید چند نفر میشدن و توی یک روز پنبه زن و میگرفتن واسه کارشون ، ولی بقیه مثل عزیزجونم که کلی رخت خواب داشت و چند تا دختر و پسر دم بخت و حتی کلی نوه که مدام رخت خواب هارو نجس میکردن و یا به قول ما گیلک ها ( مردِ مهمون ) میومد براشون یک روز کامل یا گاهی یک روز و نیم پنبه زن و میگرفتن تا رخت خواب هاشونو وشا کنه یا اصطلاحا پنبه هارو شاد و مرتب کنه و پف اون رخت خواب ها برگرده که اصولا سالی دو بار اینکارو میکردن یکی شهریور و یکی اسفند ، بعد یادمه پنبه زن وقتی وارد کوچه ای میشد با صدای بلند و آواز مانند چند تا جمله رو تکرار می‌کرد که خیلی بانمک بود واسه ما کوچیکترا و زمانی که زنها به توافق نمی‌رسیدند که کدوماشون توی یک روز باشن یا کی کدوم روز باشه پنبه زن تهدید می‌کرد که کلا سه روز بیشتر نمیتونه واسه اون کوچه وقت بذاره و باید به کوچه های بعدی هم سر بزنه، خلاصه اینکه پنبه زن میومد توی حیات و اون صدای بامزه ی به یاد موندنی ( ریویو رَ رَ ریو ) کل روز شنیده می‌شد و یک جلیقه ی مشکی داشت که قیچی و چاقو ، ازین آویزهای وزن کشی ، متر و چند تا سوزن و نخ به جلیقه اش وصل بود ، گاهی وقتا پنبه ها رو کیلویی حساب می‌کرد، گاهی متری ، ولی هرچی بود کارو درمی‌آورد، تازه گاهی پنبه ی جدید هم به رخت خواب ها اضافه می‌کرد، یا مثلا عزیز جون بهش میگفت : یک بالش جدید بدوزه و همونجا می‌دوخت و آماده می‌کرد و بعد میرفت و هر چیز مربوط به رخت خواب مثل : لحاف کرسی، لحاف عروس و داماد، بالش، نازبالش، کوسن، زیرانداز، روانداز رو میدوخت یادمه کل حیات خونه ی عزیز جون سفید میشد ، چون پنبه زن مرد بود ، یا با یک بچه شاگرد میومد یا تنها و حق نداشت وارد ساختمون بشه توی این مدتی که توی حیات بود بهش چایی و میوه و نهار هم میدادن ، توی حیات براش حصیر پهن میکردن با کل رخت خواب های خونه ، یادمه گاهی می‌نشست روی تشک و تشک و می‌دوخت ، گاهی به ما تشر هم میزد که آب بازی نکنید یا توی باغچه نرید که عزیز جونتون دعوام میکنه اگر رخت خواب ها کثیف شه .

آره روزهای قشنگی بود خیلی قشنگ، پر از تجربه و خاطره و رنگ ، الان اونهمه رخت خواب اونجاست اونوقت دیگه همه رفتن سر خونه زندگی شون و کسی نیست روش بخوابه .

افغان های مهاجر به عمان

ی چیز خیلی جالب در رابطه با افعانستان هایی که در کشور عمان زندگی میکنن ، واقعا تحصیلکرده و سطح بالا ، و ثروتمند و حتی وقتی باهاشون همسفره میشی ، شیوه ی غذا خوردن شون فوق العاده برازنده اس ، یعنی آدم احساس میکنه داره با خانواده سلطنتی انگلیس غذا میخوره ، و سوال پیش میاد که چرا اون قشری که به ایران میان ازین قشر نیستن ، یا شاید هم هستن و جامعه آماری شون کمه .

عزیز سخت کشیده ی ما 😂

ی دوستی دارم که اهل شیراز ، باباش از ملاکای قدیمی و همسرش هم رئیس بانک ، خودش دکترای روانشناسی داره ، از بچگی دلش می‌خواست آرایشگر بشه ولی برای خانواده اش کسر شان بود.دوران کارشناسی رو توی شمال بود و باباش به بهونه این دوستم رفت توی اون شهر ویلا خرید و کل چهار سال لیسانس و توی ویلا زندگی می‌کرد، بعد ارشد شو توی یک شهر دیگه خوند که اون موقع یادمه یک سوئیت ۸۰ متری توی بهترین خیابون اون شهر اجاره کرده بود که برای نمونه فقط دو تا رگال یک متر و نیمی یعنی درمجموع سه متر فقط مال مانتوهاش بود ، بعدش هم که دکتراشو توی شیراز گرفت ، چند سال پیش ازدواج کرد با دلار ۳۸۰۰ تومانی، و ۹۰ میلیون فقط هزینه ی گلهای عروسیش شد ، همین چند ماه پیش ی تولد واسه بچه اش گرفت که بیشتر شبیه عروسی بود تا تولد . حالا الان دو ماه رفته تو کار آرایشگری و ازین داستانا .... امروز ی کلیپ توی اینستا گذاشته که من یک دختر سختی کشیده ی مستقل هستم و خودمو به تنهایی ساختم 🙄

خیلی واضح براش نوشتم توووووو سختی کشیده ای ؟ تو خودساخته ای ؟

اصلا نمی‌فهمم این چه فازیه جدیدا همه دارن ؟ مگه مرفه بودن توی خونه ی پدر و حتی همسر چه اشکالی داره که باید خودمون رو به بدبخت بیچارگی بزنیم ؟ اینکه مثلا بدون سختی کشیدن و تنها با پشتکار جلو بریم مگه چه اشکالی داره ؟ یعنی تا دهن مون صاف نشه نباید مورد قبول واقع بشیم؟؟؟؟

توی عزیزم

داشتیم میرفتیم آفیس

شوهرم اومد دستمو بگیره که از توی پارکینگ عبور کنیم و بریم اون دست خیابون، نگاه به دستش کردم دیدم یک دستش کیف پولش و سوئیچ و اون یکی دستش پر از مدارک ، و کماکان اصرار داره دستمو بگیره ، عشق من خودت نمیدونی چقدر بهت افتخار کردم ، به حمایتت به اینکه حتی وقتی دستت پره واسه دستای من جا باز میکنی .

مامان بانمکم

مامانم خیلی بانمک ، هربار که یک مناسبتی میشه ، توی گروه خانوادگی مون تصویری زنگ میزنه که با همه مون یک جا صحبت کنه ، شروع میکنه به خوندن ترانه ی : یکی شون دکتره و یکی دیگه شون مهندس ، یکی شون استاد جبر و حساب و هندسه ، یکی....یکی شون از راه دور فردا قراره برسه .... بعد داداش کوچیکمه و نگاه میکنه و میگه : یکی شون خییییییلی خوبه همه گی بگید ماشالله : ))

آخه من قربون اون قلب بزرگت ات برم .

توی عزیزم

همسرم بهم میگه چقدر خوبه که تو کتاب میخونی ، اهل موسیقی هستی ، میتونم از همین الان روی این مساله حساب کنم که بچه هامونم ساز زدن یاد میگیرن و کتاب خون میشن

پاکستان

یک ضرب المثل پاکستانی هست که میگه : دهن بیشتر حرف بیشتر

و این لزوم وجود آدم‌های کمتر ولی آدمهایی با کیفیت تر رو در اطراف ما به وضوح روشن میکنه

عزیزجونم

زمانی که نامزد بودیم با همسرم ، هربار که میومد دیدنم برام گل می آورد ، ازین گلهایی که یا سبد داشتن یا گلدون ، مادر مادرم با دیدن این صحنه با یک حالت کشداری میگفت احسسسسسسنت ، و همینطور بعد ازینکه گلها خشک میشد بهم میگفت : بیا بریم گل جدید بزنیم توش و بکاریم تو باغچه ، قربونش برم از قشنگ ترین خاطره هایی بود که برام به وجود آورد ، امروز باهاش حرف زدم رفته بود بیمارستان به خاطر اینکه قندش بالا بود ، خیلی ناراحت شدم ، بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم ، ولی بعدش بهش گفتم : عزیزجون ناپرهیزی کردیا ، توی اون حالی خندید و گفت آره واسه شب یلدا برام شیرینی آوردن ، و منم خوردم ، قربونش برم یهو بغضمو تبدیل به خنده کرد با اون شیطنت کوچیکش ، که نزدیک بود به قیمت سلامتیش تموم بشه .

خدا حفظ کنه عزیزجونای همه تون رو ، واقعا ارزشمند وجود مادربزرگ هایی که قطعا از مادر آدم مهربون ترن ❤️