پر پرِ قو
یادم میاد وقتی بچه بودم همه اش خونه ی عزیز جونم بودیم ، یهو ی خانومی بعد از صبحانه از در میومد تو میگفت : حاج خانم پنبه زن اومده (بهش حلاج یا نداف هم میگفتن ) ، بعد از هر خونه ای یک زن درمیومد و دوچرخه ی پنبه زن و دوره میکردن ، و بعضی ها که تعداد کمی رخت خواب داشتن یکی دو ساعت استخدامش میکردن ، مثلا اینجوری بود که اونا باید چند نفر میشدن و توی یک روز پنبه زن و میگرفتن واسه کارشون ، ولی بقیه مثل عزیزجونم که کلی رخت خواب داشت و چند تا دختر و پسر دم بخت و حتی کلی نوه که مدام رخت خواب هارو نجس میکردن و یا به قول ما گیلک ها ( مردِ مهمون ) میومد براشون یک روز کامل یا گاهی یک روز و نیم پنبه زن و میگرفتن تا رخت خواب هاشونو وشا کنه یا اصطلاحا پنبه هارو شاد و مرتب کنه و پف اون رخت خواب ها برگرده که اصولا سالی دو بار اینکارو میکردن یکی شهریور و یکی اسفند ، بعد یادمه پنبه زن وقتی وارد کوچه ای میشد با صدای بلند و آواز مانند چند تا جمله رو تکرار میکرد که خیلی بانمک بود واسه ما کوچیکترا و زمانی که زنها به توافق نمیرسیدند که کدوماشون توی یک روز باشن یا کی کدوم روز باشه پنبه زن تهدید میکرد که کلا سه روز بیشتر نمیتونه واسه اون کوچه وقت بذاره و باید به کوچه های بعدی هم سر بزنه، خلاصه اینکه پنبه زن میومد توی حیات و اون صدای بامزه ی به یاد موندنی ( ریویو رَ رَ ریو ) کل روز شنیده میشد و یک جلیقه ی مشکی داشت که قیچی و چاقو ، ازین آویزهای وزن کشی ، متر و چند تا سوزن و نخ به جلیقه اش وصل بود ، گاهی وقتا پنبه ها رو کیلویی حساب میکرد، گاهی متری ، ولی هرچی بود کارو درمیآورد، تازه گاهی پنبه ی جدید هم به رخت خواب ها اضافه میکرد، یا مثلا عزیز جون بهش میگفت : یک بالش جدید بدوزه و همونجا میدوخت و آماده میکرد و بعد میرفت و هر چیز مربوط به رخت خواب مثل : لحاف کرسی، لحاف عروس و داماد، بالش، نازبالش، کوسن، زیرانداز، روانداز رو میدوخت یادمه کل حیات خونه ی عزیز جون سفید میشد ، چون پنبه زن مرد بود ، یا با یک بچه شاگرد میومد یا تنها و حق نداشت وارد ساختمون بشه توی این مدتی که توی حیات بود بهش چایی و میوه و نهار هم میدادن ، توی حیات براش حصیر پهن میکردن با کل رخت خواب های خونه ، یادمه گاهی مینشست روی تشک و تشک و میدوخت ، گاهی به ما تشر هم میزد که آب بازی نکنید یا توی باغچه نرید که عزیز جونتون دعوام میکنه اگر رخت خواب ها کثیف شه .
آره روزهای قشنگی بود خیلی قشنگ، پر از تجربه و خاطره و رنگ ، الان اونهمه رخت خواب اونجاست اونوقت دیگه همه رفتن سر خونه زندگی شون و کسی نیست روش بخوابه .
سلام