یک کوپه ، یک زن
یک کوپه , یک زن
اینبار از اصفهان به بندرعباس میومدم که دیدم کوپه پر از باروبنه است و فقط به همه شون نگاه کردم و گفتم : پس من چمدونم و کجا بذارم ؟
همه شون گفتن : خب جا نیست دیگه
گفتم : دم در که نمیتونم بذارم ی چندتا از بارهاتون رو جا به جا کنید که واسه چمدون منم جا بشه خلاصه بعد از کلی پررو بازی توسط اون زن زیبا بالاخره متقاعد شدن و من تونستم چمدونم رو بفرستم بالا .
رو کرد بهم و گفت : خب خانم بداخلاق دانشجوی بندری ؟
(نمیدونم چرا همه فکر میکنن من دانشجو ام ؟ یعنی انقدر بچه میزنم ؟)
گفتم : نه سفر بودم دارم برمیگردم قشم , خونمون
شما چی ؟
- ما مال سامان اصفهانیم
سامان ؟
- آره پل زمان خان
خب من سامان رو به نام سامون (با لهجه اصفهانی)میشناختم .
آها . گرفتم کجاست . ولی من بداخلاق نیستم , شما خودت رو بذار جای من , از در وارد میشی نه تخت داری نه چمدون , یا سعی میکنی خودت برگردونیشون یا میری سراغ مدیر قطار .
- آره خب . شوخی کردم . خوشگل ها باید هم بداخلاق باشن
من خوشگل نیستم .
- چرا بابا ! این شکست نفسی ؟
نه از نظر خودم فقط جذابم , ولی خوشگل نیستم .
-خب اون نظر تو , مهم اینه آدم شانس داشته باشه
میخوای بگی شما با این همه زیبایی شانس نداری ؟
- نه واقعا نه ! ( و بعد یهو رفت تو فکر که دخترش گفت : مامان تبلتم و بده )
دختر 11 ساله و فوق العاده باهوشی داشت . وقتی بهم گفت : از 7 سالگی وبلاگ داشته واقعا خجالت کشیدم از خودم . تنها کار مفیدی که از 14 تا 17 سالگی با اینترنت میکردم چت کردن تو چت روم یاهو بود .
دخترش راحت میتونست از پرچم کشورهای مختلف , جام باشگاه های اروپا(فوتبال ) , دیزاین ناخن , اینترنت , انواع نرم افزارهای کمکی , حتی تربیت و روابط بچه ها با همدیگه و .... صحبت کنه , بعد بهم گفت که تو مدرسه تیزهوشان بندرعباس درس میخونه , از اونجا که قیافه ام عین شکلکهای کارتون , بچه ها زود با من اخت میشن و خب این دختر خانم هم مستثنا نبود به خصوص اینکه گردنبند تو گردنم و که یک پلاک بزرگ دولفین ازش آویزون بود رو دادم بهش .
حدودای 9 شب و زمان شام بود که بعد از ساعت ها صحبت گفت : که چرا معتقد که خوشگل ها شانس ندارن . همسرش بعد از 14 سال زندگی مشترک , عاشق یک زن دیگه میشه و بدون اینکه از این خانم که اسمش سیما بود جدابشه میره و با اون تو امیدیه (بوشهر) زندگی میکنه .
میگف : با شوهرم هیچ مشکلی نداشتیم حتی تو گرمای تیرماه که هیچ کی پاشو از خونه بیرون نمیذاره با شوهرم و دخترم میرفتیم لب دریا تا اون شنا کنه و برگردیم , غذاش و لباسش و راحتیش فراهم بود همه افسوس زندگ مارو میخوردن .
(همینطور که صحبت میکرد به یکنواختی عجیبی که تو زندگیش بود فکر میکردم , اینکه مگه میشه کل روز تموم کارهای خونه رو انجام بدی و بچه بزرگ کنی بشینی تا شوهرت بیاد و به خواست اون بری لب دریا ... نه من آدم این زندگی آروم و کارمندی و یکنواخت نیستم , نمیتونم باشم , انقدر زندگی بی روح نمیشه که , شکسپیر میگه : اگر در یک رابطه ای هیچ مشکلی وجود ندارد یعنی یکی از طرفین تمام حرف هایش را نمیزند . و این نظر منه که اونها هم واقعا به این نقطه رسیده بودن : سکون , انجماد , راکد شدن )
خانم دیگه ای که توی کوپه بود گف : اون زن از تو سر تر بود؟
سیما : نه از من چاق تر و هرکی هم دیده بدون مکث گفته که من ازون سرترم
(یاد حرف مادرم افتادم که : زیبایی , تحصیلات , موقعیت , خانواده , پول ... همه چی میره و یکنواخت میشه فقط این شخصیت طرف که مهم و اون اگر خوب باشه تو بدترین شرایط هم یک رابطه متلاشی نمیشه )
دوباره اون خانم بغل دستی ازش پرسید : خب چرا طلاقت نمیده
سیما : من طلاق نمیگیرم اون از خداشه که جدا بشه , منم که رضایت نمیدم , همین عید 93 هم پیامک داد بیا با هم باشیم ولی دو هفته بعد پشیمون شد .
گفتم : کجا کار میکنی ؟ خرجت از کجا میاد ؟
سیما : تو دفتر تبلیغات کار میکنم . و شوهرمم ماهی 200 تومان برای دخترم میریزه
گفتم : همین ؟ با 200 تومان چی کار میشه کرد باز هم به قول مادرم : با 200 تومان کسی ماچت نمیکنه .
سیما : خب من الان خونه هم ندارم تو خونه خواهرم هستم .
گفتم : چند وقته اونجایی
سیما : 1 سال اونجا ام و خودم معذبم بااینکه اونها هیچی نمیگن , بعد ازینکه بابای این (اشاره به دخترش) از ما جدا شد رفتم خونه پدرم ولی اونجا برام کابوس بود نمیشد حرف و سرزنش و نگاه ها و تبعیض قائل شدن های اونها رو تحمل کرد واسه همینم ازونجا برگشتم بندر و الان با خواهرم اینا هستم ولی میخوام دیگه ازشون جداشم
من : خب اینجوری هزینه هات خیلی زیاد میشه , از کجا میخوای دربیاری ؟
سیما : اگر یک اتاق هم باشه در عوض مال خودم , و توش راحتم .
یاد نصیحت های مادر بزرگم افتادم که بهم میگفت : دختر تا دختر پیش همه جا داره ولی وقتی ازدواج کرد : پدرش مادر برادرش خواهرش فامیلش همشهریهاش همسایه اش خداش پیغمبرش قرآنش میشه همسرش و اون دختر تنها کاری که میکنه اینه که هوای همسر و زندگیش و داشته باشه چون اگر اون رو از دست بده همه کسی رو که داشته رو از دس داده .
من زیاد باهاش موافق نبودم ولی تو تموم خانواده های سنتی داستان از این قرار . طلاق مثل کفر و باز به قول مادر بزرگم : پله ای (منظورش خونه ی پدری ) رو که پایین رفتی اگر بخوای دوباره بالا بیای حرمت خودت شکسته میشه .
یک کوپه , یک زن
ازون تیپ هایی بود که هرگز دوس نداشتم کنارم باشن ولی خب من یکم گردم و متاسفانه/خوشبختانه میتونم با همه دوست بشم .
ساپورت آبی کاربنی , مانتو مشکی با مونجوق های درشت طلایی , مقنعه بنفش بادمجونی , با کفش قرمز .
نیم ساعت بعد از نهار یک کفش دیگه از کیفش درآورد که اون هم نارنجی بود .
خدای من حتی دلم نمیخواست نگاش کنم فقط چون مهم نبود جوابشو میدادم , مدام با دو تا گوشی با یکی صحبت میکرد که مبحثشون حول مسائل حقوقی میچرخید که البته چند ساعت آینده اش داستان عوض شد و متوجه شدم قضیه اینه که قراره یک پسر رو تو تله بندازن تا با اون دختر خانمی که پشت خط ازدواج کنه (مصداق بارز : تو پاچه ای ) . یکی از مسافرا ازم پرسید چرا ساکتی ؟ اسمت چیه ؟
گفتم : مونا ام . چیزی ندارم که بگم
گف : میری تهران برای چی ؟
گفتم : ی سری جنس فرستادیم تهران دارم میرم پولش رو بگیرم و یک سری کارهای دیگه رو روبه را کنم
یهو این خانم رنگین کمان پرید وسط حرف ما و گف : منم ناهیدم کارتون پوشاک ؟
گفتم : آره ولی خودم راهنما هستم فقط تو تایم های بیکاریم کارهای مغازه رو هم انجام میدم .
ناهید : چی خوندی ؟
گفتم : علوم سیاسی .
ناهید : این چه ربطی به گردشگری داره ؟
گفتم : خب من قبل ازینکه برم دانشگاه رفتم تو گردشگری ولی در نهایت به صورت کاملا اتفاقی متوجه شدم که بیشتر سفیرهای دنیا رو از بین راهنمایان تور انتخاب میکنن چون به فرهنگ مردم آشنایی بیشتری دارن .
تو چی ؟ چی خوندی ؟
ناهید : حقوق (البته هنوزم بعید میدونم ) . بچه کجایی ؟
من : رشت ولی ساکن قشمیم . بندری هستی با تو بندرعباس دانشجویی ؟
ناهید : من اتریش درس میخونم .خودمم بچه ساری ام ولی ساکن کرج ام اومده بودم بندرعباس اون داداشم که دکتر رو ببینم و الانم دارم برمیگردم .
(اینم اضافه کنم که ناهید فقط یک کیف قرمز دستی با خودش داشت و هیچ چمدون و یا کوله پشتی دیگه ای نداشت)
من : کدوم شهر اتریش درس میخونی ؟
ناهید : خود اتریش
من : خب کدوم شهرش ؟
ناهید : خود اتریش , یعنی 10 دقیقه با اتریش فاصله داره , چک اسلواکی
من : تو دلم گفتم : وای خدای من این داره شوخی میکنه . یعنی ما 5 نفر اینقدر احمق به نظر میرسیم که همچین حرفی میزنه ؟ (مثل اینه که یک نفر بیاد بگه تو فاصله ی 10 دقیقه ای با ایران دانشجو ام )
عزیزم چک اسلواکی و اتریش هیچ ربطی به هم ندارن . اتریش یک کشور و تازه اگر 10 دقیقه با اتریش فاصله داشته باشه یعنی لب مرز درس میخونی ؟
ناهید : نه , چک اسلواکی میخونم . اسمش و شماها نشنیدین
من : من عرض کردم راهنما هستم و دو تا درس زندگیمو که همیشه 20 میشدم جغرافیا و ادبیات بود . هرجایی رو بگی تا حدودی باهاش آشنایی دارم .
خب داشتم به این فکر میکردم چرا آدم راجع به خودش دروغ بگه ؟ چرا این با این ظاهر و با اون همه زنگ خور و با اون بیسوادی اینجوری ادعا کنه . دیگه کم کم داشتم تو این افکار غرق میشدم که برم تو عالم خواب , یهو ی صدای گوش خراش با ی موزیک بی محتوا پلی شد . نه خدایا شوخی میکنی . من نمیتونم با همچین آدمهایی یکی شده باشم . و به هیچ وجه هم قرار نبود که اون صدا کم یا قطع بشه . نگاش کردم و دیدم نه اون واقعا از قصد اینکارو نمیکنه , اون واقعا نمیفهمه داره چیکار میکنه . صداش زدم ناهید , میخوای هندزفریمو بدم که با اون آهنگ گوش کنی ؟ و باورم نمیشد بهم بگه که : نه خودم دارم و نگاه پرسشی منو با یک مکث و این جمله جواب داد : تو چرا اینقدر میخوابی بیا یکم بخونیم , برقصیم , حال کنیم .
واقعا بیچاره بودم . پتو و کشیدم رو خودم و روم و برگردوندم و نمیدونستم باید چیکار کنم . ولی دوباره پا شدم مانتومو تنم کردم از پله ها پایین اومدم و رفتم رستوران تا ی نسکافه رو به جای قهوه ای که نداشت بخورم . نشسته بودم که یهو سرو کله ی ناهید پیدا شد , داشتم تصور میکردم چی میخواد بگه !!!
اومد صندلی روبروییمو برگردوند و دور میز من نشست و شروع کرد از بورسیه رویایی و اتریش هرگز ندیده صحبت کردن , تا به خودم اومدم , دیدم همه دارن نگاش میکنن و چند نفر اشاره میکردن و چن نفر هم در انتها دنبالش رفتن تا بلکه چیزی عایدشون شه .
گفتم : من واقعا خوابم میاد و لطفا وقتی وارد کوپه شدی صدای موبایلتو کم کن یا هندزفری بزار چون میخوام بخوابم
بهم گف : شماره یکی و بدم باهاش دوست میشی ؟
_ دیگه نزدیک بود آستانه صبرم تموم شه .گفتم : متاهلم عزیزم و دلیلی هم ندارم به شوهرم خیانت کنم
گف : این خیانت نیس که یکم سر کارش بزار
گفتم : اینکارا به من نیومده , پای روضه ی من گریه نکن .
گف : چرا اینقدر سخت میگیری , میخوای خوشگلی و جوونیتو بزاری پای کی ؟ مردا ؟فکر میکنی شوهر تو الان داره چیکار میکنه ؟
ی دافی و بغل کرده و بعد از ی شام خوشمزه , رفتن تو تخت خواب و جای خالی تورو پرمیکنه .
گفتم : دمش گرم . شب بخیر
امیدوارم یک روز تو اندیشه همچین قشری یک تحول تو مایه های تحول ناصرخسرو اتفاق بیافته و چیزی برای دست یازیدن بهش پیدا کنن . هرجور حساب میکنم میبینم نه , این تیپ آدمهارو نیستم .
یک کوپه , یک زن
داستانش این بود که :
اون بچه از همسر خوب و خونواده دار و مهربون و عاشق و دومش بود , و هنگامی که داشت از همسر اولش جدامیشد تو دادگاه باهاش آشنا میشه (شوهر دومش کارمند اداره دادگستری بود ) ولی شوهر اولش مهندس بود و خیلی جوون خوب به قول خودش مایه دار و هایپرس-. -کسی بود که دو روز بعد عمل کیست تخمدانش به زور باهاش نزدیکی میکنه و وحشی بازیهای اون آقا توی سکس باعث شده بود که این زن جوان ازون جدا شه . ازش پرسیدم : دوست داشت ؟
سمیه : آره . و چندین ماه برای اومدن به خواستگاریمم تلاش کرد
- خب چطور به این راحتی طلاقت داد ؟
سمیه : آخه رفته بودم ازش شکایت کردم و چند روز بازداشت شد ولی برادرم بهم گف : چن روز باهاش خوب باش که حق طلاقتو بگیری ازش و منم خودمو باهاش خوب نشون دادم و گفتم اگر حق طلاق و بهم بده بهم اطمینان میده که دیگه با من اونجوری رفتار نمیکنه و منم رضایت میدم و باهاش زندگی میکنم و بعد ازینکه آزاد شد منم اقدام کردم برای طلاق .
- خونواده ات نپرسیدن چرا داری جدا میشی ؟
سمیه : باور کن مونا روم نمیشد بهشون بگم چرا آخر به خواهرم گفتم و اون به مادرم گف , مادرمم به بابام گف . و ازون طرف به زن داداشم گفتم و اونم به داداشم گفت و خونواده ام موافقت کردن . وگرنه ما ترکا به این سادگی نمیتونیم جدا شیم خیلی سرزنشمون میکنن .
- میدونم عزیزم تو خونواده ی ما هم ی زمانی طلاق مثل کفر بود و همیشه طول میکشه برای اینکه ی هنجار تو جامعه جا بیافته
سمیه : خب آره ولی بعد از طلاقم عده ام که تموم شد با شوهر دومم ازدواج کردم
- اما خیلی عصبی هستی , دیدم که داشتی نوزادت رو میزدی
سمیه : همه اش به خاطر اون نکبت روانیه که تو زنگیم بود , کاری کرد که هنوزم شبها کابوس میبینم .
- خب اینطوری که نمیشه , بچه ات داره تاوانشو پس میده .
سمیه : دلم براش میسوزه , ولی بعضی وقتا کلافه ام میکنه .
- مطمئنی این بچه رو فقط برای اینکه احساس یه خانواده شاد رو داشته باشی به دنیا نیاوردی ؟چون هنوز نتوستی اون ضربه ها رو فراموش کنی , شاید این بچه و شوهر بتونن تورو کاور کنن ولی مطمئن باش که بعد ی رابطه هرچه قدر خوب یا هرچه قدر بد باید ی دوران نقاحتی بگذره . تو هنوز از رابطه اول درنیومده رفتی توی دومی , ملت دوس پسرشونو اینطوری عوض نمیکنن .
سمیه : خودمم نمیدونم چرا ولی شوهر دومم خیلی عاشقم بود و مطمئن بودم خوشبختم میکنه .
-ولی نیستی
سمیه : نمیدونم چجوری التیام پیدا میکنم حتی پیش روانشناس رفتم ولی فکرمیکنم فایده ای نداشته , تویی که حتی منو نمیشناسی هم فهمیدی هنوز اثرات اون رابطه رو دارم .
-تو باید خودت رو معالجه کنی , برای بچه ات هم که شده باید اینکارو بکنی , اون چیزی که باعث میشه بتونی ی نوزاد چند ماهه رو کتک بزنی رو باید از خودت دور کنی . شوهرت چی اونم ازدواج کرده؟
سمیه : آره بابا اون زودتر از من ازدواج کرد با ی دختر دانشجو و یک عروسی مفصل تر از عروسی من براش گرفت .
داشتم فکر میکرم ی آدم وارد زندگی ی آدم دیگه میشه و شاید بشه ضررهای مالی شو جبران کرد همینطور ضررهای جانیشو ( مثل ترمیم بکارت و سقط جنین ... ) ولی اون ضربه ی روحی ای که هرکدومشون میخورن چی میشه ؟ خاطره ی اون رابطه که هرگز فراموش نمیشه چی میشه ؟تکلیف اون اعتمادی که از دس میره و فقط جاشو به یه سوء ظن دائمی میده چی میشه ؟... ... ...
یک کوپه , یک زن
از همسرش به خاطر اعتیاد مفرط جدا شده بود و هر 20 روز میومد جزیره خرید میکرد و تو خونه ی خودش میفروخت , میگف : شوهرش خیلی پولدار بوده تا جایی رسیده که روزی 1 میلیون تومان پول شیشه میداده و الان از کل ثروتش ی مغازه بیشتر نداره که اونم اجاره داده و اجاره ی اون رو میخوره . و خودش سرپرستی دو تا بچه هاش رو ( یک دختر و یک پسر ) به عهده گرفته . میگف : این اواخر دوباره صیغه ی شوهرم شدم و با هم ارتباط داریم و اون ازم میخواد که دوباره برگردم و باهاش زندگ کنم در حالیکه بهم سفارش میده براش خرید کنم و هزینه چیزایی که سفارش میده رو به حسابم میریزه اما دریغ ازینکه بگه این 1000 تومان اضافه رو هم بهت میدم که واسه خودت خرید کنی . ازش پرسیدم : اونوخ تو احمق نیستی که میخوای دوباره به این آدم رجوع کنی ؟ آدمی که یکبار یک چیز دیگه رو به تو ترجیح داده و هنوز هم خودخواهیش ادامه داری ؟
گف : اگر هم رجوع نکنم معلوم نیست تا چند سال دیگه هر 20 روز برم قشم و برگردم و ...
و بچه هامم فکر میکنن پدرشون خوب شده و دیگه مثل گذشته نیست و ازم میخوان که بهش یک فرصت بدم . و اگر اینکارو نکنم میترسم که بچه هام من و مقصر و هرزه بدونن .
این زن زیبا و جوانتر از سنش رو کاملا از چشمهای غم انگیزش میشد شناخت . حتی اینکه هنوزم شوهرشو دوس داره رو میشد فهمید . فقط به خودم گفتم : سرو ته ما زنها رو بزنن آخرش خون خر تو رگهامون جریان داره .
یک کوپه , یک زن
این تست اول
قطار مسیر بندرعباس-به هرکجا , اصولا مسیری که کوپه ها پر از چمدانهای و ساکهای دستی بار میشه . اوایل جبهه میگرفتم ولی بعدش با این قضیه کنار اومدم که اونها به هردلیلی که اینهمه خرید کرده باشن لزوما آدمهای بدی نیستن . خب ویژگی سفر با قطار پیدا کردن آدمهای جدید با داستانهای جدید و همینطور تجربه های اینچنینی در سفر منظورم اون سخت گیری ایه که بهتره تو بعضی موارد چشم پوشی کنیم ازشون .
سال 89 بود که داشتم از بندر به اصفهان میرفتم تو راه آهن ی خونواده 6 نفره کنارم نشسته بودن که با لهجه ی رقیق شده ی اصفهانی با هم صحبت میکردن , یهو یکیشون ازم پرسید : قیچی دارم یا نه ؟ . منم گفتم نه ولی چاقو دارم اگه به کارتون میاد و چاقو رو بهش دادم و اون مشغول باز کردن کوک های ی شلوار جین بود چون از نقش و نگارهای اون شلوار خوشش نمیومد .
دوباره خودش پرسید : اصفهان میری
گفتم آره
گف : دانشجویی ؟
گفتم : آره ولی نه دانشجوی اصفهان قشم میخونم
گف : ا شما ساکن قشمید چه جالب و بعد رو کرد به خونواده اش و به اونها گف : این خانم قشم زندگی میکنن
همینطور که باهاش صحبت میکردم اون پوستیژی که روی سرش گذاشته بود اذیتم میکرد ولی خب نمیشد تو برخورد اول بپرسم
همون موقع بود که یک دختر خانم جوان (حدود 16 سال ) اومد و گف : مامان 3500 ت بهم بده
مادرش گف : ندارم
دختر که اسمش مریم بود گف : مامان بده چیزی خریدم باید پولشو بدم
مادر : میگم ندارم از ریحانه بگیر
(ریحانه همون دختر خوش برخوردی بود که پوستیژ رو سرش داشت )
ریحانه : منم ندارم چون دیگه پول لازم نداشتم تا قرون آخرش و تو قشم خرید کردم
مریم ی نیگا به من انداخت و گف : شما 3500 دارین به من بدین رسیدیم اصفهان بابام میاد دنبالمون ازش میگیرم و بهتون پس میدم .
منم اون رو بهش دادم و این باعث شد اونها بیشتر ازم خوششون بیاد تا جایی که وقتی رفتیم اصفهان دعوتم کردن به خونشون برای ملاقات شام و حتی خودشون هم بعدا اومدن و چن شب خونه ی ما مهمون بودن .
من تو کوپه ای افتادم که یک خونواده اونجا بودن که دو نفر از اعضای خونواده شون آقا بودن و شب به دعوت ریحانه به کوپه ی اونها رفتم و روی یک تخت با هم خوابیدیم . اما از در کوپه که وارد شدم از تعجب خشکم زد . بله , حدسم درست بود ریحانه و برادرش با یک بیماری به دنیا اومده بودن که باعث شده بود موهای سر و ابروهاشون بریزه و به همین علت اون پوستیژ همراه همیشگیش بود , دختری با اون قد و قامت و مهربونی که از این بیماری رنج میبرد . تا الان با هم دوست هستیم . با نهایت مهربونی ای که داره هر چند ماه یکبار با من تماس میگیره حتی اگر جوابشو ندم هم با من تماس میگیره حتی اگر بارها تکرار شه . و زمانی که جواب بدم هرگز نمیپرسه که چرا جواب ندادی , فقط میگه : میدونم سرت شلوغه . و با گفتن این جمله من رو شرمنده میکنه .
سلام