خدایا شکرت
خدای مهربان من ، خدا ی بخشنده ی من ، خداوندگار من ، به من نور ببخش ، ای آفریننده ی بی همتا یادته بابام میگفت هر کی دستش تو کار بچه های من ، تو کار بده دستش ، الان باید وفا کنی به وعده ات .
خدای مهربان من ، خدا ی بخشنده ی من ، خداوندگار من ، به من نور ببخش ، ای آفریننده ی بی همتا یادته بابام میگفت هر کی دستش تو کار بچه های من ، تو کار بده دستش ، الان باید وفا کنی به وعده ات .
پدر مادربزرگم ، از سمت مادری حکیم بود
احتمالا بدونید قدیما به دکترهایی که داروسازی میکردن ولی در عین حال به تعداد زیادی از علوم آگاه بودن ، حکیم میگفتن ، ولی به دکترایی که فقط پزشکی بلد بودن میگفتن طبیب ، حالا این جد بزرگوار مادری مادر ما حکیم بود، مامانم کلی غذا بلد که میتونه مریضی رو خوب کنه ، و یا استفاده از گیاهان دارویی.
امروز که با عزیزجونم صحبت کردم کلی برام شعر خوند از دلتنگی هاش ، و من ازش پرسیدم عزیزجون از کجا اینهمه چیز بلدی ، در حالیکه سواد مکتبی داری ، گفت : پدرش مرد با بصیرتی بوده ، و همه ی اینارو یادش داده و کلی چیزهایی که گاهی از یادش میره و یا کلا از یاد برده ، خیلی دلم گرفت و نگران تموم اون چیزهایی شدم که میتونست به صورت شفاهی به من برسه تا مکتوب اش کنم ولی متاسفانه تنها مقداری شو بلدم ، اون مقداری که به فراخور اتفاقاتی که توی زندگیم افتاده ، مادرم یا مادرش ، درسشو بهم دادن ، این دومین حسرت این چنینی زندگیم .
اولیش پدربزرگ پدرم از سمت مادری بود ، که یک خان بزرگ بود و تموم زمین ها و ملک های وسیعی که داریم و ازون خدابیامرز داریم ، اسمش حاج رضا مخدومی بود ( مخدومی یعنی کسی که بهش خدمت میکنن ) و تمام فرهنگ پذیرایی قوی ای که توی خانواده ی پدریم جریان داره ، از نوع زندگی این بزرگوار خدابیامرز نشات گرفته ، چرا که عمه ام میگفت : دائما خونه شون پر از مهمان های بزرگ و تاجر و رجل های سیاسی بوده به خصوص در تابستان که فصل جمع آوری محصول بوده ، بعد این آدم بچه دار نمیشده، هر بچه ای به دنیا میومده ،از دنیا میرفته تا اینکه مادربزرگ من به دنیا اومد و موند و اسمش و گذاشتن بمانی ، اونوقت مادرش از دنیا رفت و بعد پدرش ازدواج کرد و اون زنی که مادربزرگم بزرگ کرد تا همین ده سال پیش زنده بود ، اونوقت هیشکی به من نگفت که برم ببینمش ، اونم زنی که توی زیبایی شهرت زیادی داشته که جد بزرگ ما گرفته اش .
اولین حسرت ام این بود که این خانم رو ملاقات کنم که از دس دادم
دومین حسرتم اینه که کاش میتونستم کل اطلاعات پزشکی و علوم انسانی و حتی مردم شناسی مادربزرگم رو ازش کسب کنم ، ولی نتونستم ، و نمیتونم ، امیدوارم حداقل اونایی که دوروبرشن قدر این جواهر زاده رو بدونن
تمامی شناور ها از جمله لنج های چوبی جزیره قشم بعد از مدتی شناور بودن در دریا ، مرجان ها ، صدف ها و گونه های مختلفی از گیاهان به بدنه شون میچسبه، که به مجموع این ها در جزیره قشم میگن گشر و به این اتفاق میگن گشر بستن ، امروز یکی از دوستانم عکس کنده کاری گشر ها رو استوری کرده بود و نوشته بود این یک نوع مدیتیشن ، خیلی زیاد باهاش موافق بودم و این به ذهنم رسید چرا که نه ؟!
فکر میکنید چرا مردم قدیما حالشون خوب بود
به خاطر همین جور کارا ، که وقت شون رو صرف یک چیزی میکردن واسه ساختن ، واسه تمیزی، واسه جلو رفتن
و واسه همین شاکر و قدردان بودن
الان لباسشویی میشوره ، جاروبرقی جارو میکشه ، ظرف شویی تمیز میکنه ، پلوپز و زود پز میپزند
گوشی موبایل هم که جای( دفترچه یادداشت و رادیو و تلوزیون و ضبط صوت و ویدئو پلیر و ژورنال لباس و مد و ناخون و دوربین عکاسی و فیلم برداری و وویس رکوردرو تلفن و پست و ... )گرفته با یک تماس میتوتی سوپر مارکت و به خونه ات بیاری
اونوقت ما یک عالمه وقت آزاد داریم که نه تنها به بطالت میگذرونیم، همه اش هم میگیم وقت نداریم، چرا ؟ چون کل سرگرمی هامون رو گرفتن و حال مون خوب نیست
حالی که میشد با روشن کردن آتیش و گذاشتن یک قابلمه روش خوش بشه
حالی که میشد با آوردن آب از چاه یا چشمه خوش بشه
حالی که میشد باتهیه خمیر و پختن نون خوب بشه
حالی که میشد با بافتن و دوختن لباس واسه اعضای خانواده و هدیه دادن بهشون خوب بشه
واسه همینه که وقتی میریم توی طبیعت خوب میشیم ، آروم میشیم ، چون برگشتیم به روزگار وصل خودمون
دیدین میگن چیزهای متضاد همدیگرو جذب میکنن ؟
این راجع به گیلان صدق نمیکنه ، توی گیلان همه سفیدن ، بعد یک نژاد پرستی عجیبی هست که باز دنبال ازدواج با آدم سفیدن. بعد این سفیدی هرچه بیشتر بشه درجه ی محبوبیت بالاتر میره
تازه اصلا ترانه ی فولکلور داریم :
سیاهی تره نخوام ...سیاه سوخته تره نخوام
.
.
.
پینوشت : امروز با زنداییم حرف زدم ، دیدم ماشالله چقدر سفید. بعد یاد اون یکی زندایی هام افتادم ، یکی از یکی سفید تر ، انگار دایی هام توی مسابقه ی کی زن سفید میخواد شرکت کردن 😂😍 ماشالله خدا حفظ شون کنه ، یهو یادم اومد همه همینن ، مثلا توی قشم چند تا گیلانی بودن که با زنهایی با موست تیره ازدواج کرده بودن ، که خب به طولی نیانجامید و جدا شدن . جالبتر اینکه توی ارمنستان و گرجستان و ترکیه هم این مساله وجود داره ، هرچی سفید تر و بلوندتر ، محبوب تر ، انگار خاصیت قفقاز .
خدارو شکر که صبح بزرگ و روشن تو به منو همسرم تقدیم کردی
خداوند عظیم و شاّن
بچه که بودیم نماز میخوندیم ، از مامانم میپرسیدم چرا باید نماز بخونیم ، میگفت : شکر نعما تعمتت افزون کند ، کفر نعمت از کفت بیرون کند ، و بعد معنیش میکرد .
و من همیشه سپاسگذار خداوند بودم ، حتی تو تاریک ترین روزهای زندگیم مثل مرگ پدرم ، و بارها و بارها مطمئن ام کرده اگر گاهی آدم ناشایستی سر راه مون قرار گرفته واسه این بوده که یک نقشی و ایفا کنه و بره ، و خداوند مهربونتر از اینه که وقتی خود ما نمیخواهیم ، ما رو با آدمهای بد توی یک موقعیت قرار بده .
بیا تا دو تایی بریم توی من
من از بودنه تو خودم خسته ام
بدون تو این تن نمی ارزه که...
بدون تو من دست و پا بسته ام
بیا تا دوتایی ببینیم که من
توی این بدن چی به چی بافتم
پر از خشم و درد و پر از عاطفه
بیا و ببین چی برات ساختم
ببین که خدامو سپردم به تو
که دیوارها رو برات پل کنه
خدای بزرگ هم طرفدارته
میدونه کجا توپتو گل کنه
ببین که کجای دلم جا شدی
چجوری داره واسه تو میتپه
بدون تو ریتمش فقط جاز بود
برای تو دنسینگه و بوم-بپه
ببین توی ذهنم چیا میگذره
چه نقشی زدی توی نقاشیام
پر از کنتراست های رنگی و شاد
پاشیدی سفیدی تو رنگ سیام
تویی خونه مو ، خونواده ام تویی
صدامی ، نگامی ، برامی ، غرور
ی حلقه ازت توی دستم دارم
که می تابه اندازه ی شهر نور
درونم ، برونم ، تمامم تویی
رمق واسه پاهام ، واسه رفتنام
تو دستام و خواستی واسه زندگیت
همینکه گذاشتی کنارت بیام
عشق من ❤️
الان ۹ سال
آبان که میشه دلم میخواد برم مسکو و کفش بخرم . واقعا بهترین بوت و نیم بوت و کفشهای مجلسی دنیا رو میفروشه ، و چقدر با سلیقه ی ساده پسند من همخونی داره
مسکو میخوام
خداوند بزرگ شکرت ، شکرت که انقدر عادل و با انصافی ، ببخشید اگه گاهی بنده ی ناسپاسی بودم برات ، واقعا سریع الحسابی و من به اندازه هر هزارم ثانیه ی زندگیم شاکرم ، من و رها نکن خدای بزرگ و روشن من
کتاب تنها دوستی که نه تنها بهت خیانت نمیکنه ، بلکه سخاوتمندانه بهت یاد میده و ارزش وجودیت و میبره بالا ، نهایتا تنها منتی که سرت میذاره اینه که پول بدی و تهیه اش کنی .
امروز یکی از دوستام استوری گذاشته بود : بدترین چیز رابطه ای که نه میتونی ادامه بدی نه دل بکنی .
میخوام بهش بگم که :
این یعنی اینکه رابطه نیاز به تعمیر داره
مثل خونه ای که دوسش داری میخوای توش بشینی
ولی بارون که بیاد از سقف آب میاد
تا اون سقف و تعمیر نکنی نمیتونی توش بشینی
یا مثلا در و پنجره اش اونقدر محکم نیست که وقتی باد میاد سروصدا راه نیافته ، و جلوی گردو غبار و نگیره
باید درو پنجره ها تعمیر بشن تا بتونی توی خونه دووم بیاری
فکر میکنید چرا قدیمی ها ۵۰ سال توی یک خونه زندگی میکردن و اون خونه هنوز جون داشت ، چون تا بک ایرادی به وجود میومد تعمیرش میکردن ، تا بتونن حفظش کنن
این همون اصل اصیل ساختن ، با هم میساختن ، تا مجبور نباشن با هم بسوزن .
خدایا خیلی ازت ممنونم که هوامو داشتی و هوای همسرمو داشتی ، و از دل هر شری یک خیری برام ساختی ..
اینم بمونه به یادگار برای امروز که فقط خودم میدونم و خودت ، الحق که خداوند آسمان ها و زمین برازنده ات ایزد مهربان من
امروز ازون روزهایی بود که خدا لوازم حواس پرتی رو ازم دور کرد و این فرصت رو در اختیارم قرارداد که بتونم از یک زاویه ی ندیده تر به چیزهایی نگاه کنم که باید بیشتر شکرگزار داشتنشون باشم ، خدایا شکرت که امروز روزی معنوی جانانه ای بهم دادی ، دمت گرم
خواستم خدارو شکر کنم که توی زندگیم دارمت ، خدا دید من خودم نمیدونم چی از زندگی میخوام ، یک آدمی رو بهم داد که نیاز داشتم ، یک آدمی که قبلا یکی از فرشته های خدا بوده و به خاطر من ماموریت شو توی آسمونها ول کرده و اومده تا منو خوشحال کنه تا با هم خاطره های زمینی بسازیم
درست مثل روزی که سیاه بیشه فقط منو یاد تو مینداخت
مثل اون روزی که یک فصل کامل( آخرین امپراطوری )رو با هم دیدیم
یا اون روزی که یواشکی برات کادو خریدم
روزی که میخواستی برام کادو بخری مچتو گرفتم 😂
روزی که برات کیک پختم
اون روزایی که با جمله ی (خانم چه بویی راه انداختی تو ساختمون) وارد خونه شدی
روزی که ذوق روشن و لغزنده ی چشمات و موقع سورپرایز دیدم
روزی که من با گوشیم بازی میکردم و تو با موهام
روزی که از خدا چیزی و خواستی و من از خدام همونو برات خواستم ، اونجا فهمیدم که من حتی حاضرم خدامو بدم به تو ...
روزی که فهمیدم باشگاه نرفتی و در عوض رفتی برام سورپرایزی بچینی
اون روزایی که بعد از اتو شدن لباست میگفتی : دسسسسسستت درد نکنه خانم
روزایی که به جک های بی تربیتیم میخندیدی
روزایی که به خاطر این بازی جدیده ی توی گوشیت نازت میدادم
روزایی که انقدر برات کلیپ های مورد علاقه مو فرستادم که کل اکسپلورت شد ، کلیپ های من 😂
روزایی که با یک خبر قشنگ زنگ میزدی تا اول به من بگی
روزی که با هم فهمیدیم هندوانه به عربی عمانی چی میشه 😂
روزی که فهمیدیم هرجای دنیا بریم همه فکر میکنن ما ازدواج فامیلی کردیم ، چون خیلی شبیه همیم (حتی اگه شبیه هم نباشیم هر کس منو ببینه ، میفهمه این عشق مال توء که توی صورتمه )
روزایی که رفتیم دریا ، آخ دریا ، شنا با تو ، توی بازوهای قدرتمند تو عشق من ، من تورو واسه کل اون روزا ، و کل روزایی که نیومده میخوام ، چه خوب که خدا تورو مامور خوشبختی من کرده .
الان ساعت توی
مادرید ۱۰:۱۹
لندن ۹:۱۹
توکیو ۶:۲۰
عمان ۱:۲۱
ولی با تو ساعت فقط لبخند میزنه ، هیچ عقربه ای رو نشون نمیده عشق من
یکی از چالش هایی که با همسرم داریم اینه که من عاشق کیفهای کوچولو ام ، کیفهایی که در حد یدونه کارت عابر بانک ، سوئیچ و رژ لب توش جا شه ، ولی همسرم برای من کیفهایی رو دوس داره که توش یدونه جا سوئیچی ، یک دسته کلید و یک کیف پول مردونه ، حتی گاها عینک آفتابی هم توش جا شه 😐
همسر جان عاشقتم ولی اون کیف منه .
سه هفته پیش یکی از دوستامون که از ایران میومد رفت خونه ی ما و زحمت کشید برام یک چمدون لباس آورد ، بعد از همین کیف کوچولو ها هم آورد ، یه روز انداختم و رفتم آفیس ، یکمی نگام کرد ، گفت : یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم ازین کیف ها بخری 😂😂😂
گفتم اینا مال زمانیه که شما صاحب اجازه نبودی ، گفت پس اشکال نداره ، ولی دیگه نمیتونی بخری 😅😅😅
خط مش زندگی و رفتارتو مشخص کن
تو مگس نیستی هم روی گوه بشینی هم روی شیرینی
بعضی از زنا این مدلی هستن که از روی حسادت ، میشینن و کلی بد و بی راه راجع به زنهای دیگه میگن ، اونم جلوی کی؟
جلوی شوهر ، نامزد ، دوس پسر .....
ولی ازین غافل میشن که وقتی هی بشینی و ی چیزایی رو تکرار کنی ، خودت و هم ازون زاویه مورد سنجش قرار میدی !
مثلا اگه ، راجع به یکی بگی ابروهاش خوب نیست و باید تاج ابروش و کوتاه میکرد و انتهای ابروشو بلند چون مثلا به حالت چشم و صورتش میاد ، ازون روز به بعد اون شنونده همون شکلی به خودت و همه ی آدمای دیگه نگاه میکنه ، پس به نظرم تا کامل نبودیم ، ظاهر کسی رو مورد انتقاد قرار ندیم
خدایا خودت گفتی تو نور آسمانها و زمین هستی ، بر تاریکی های بی معنی اطراف ما بتاب ... . آمین ای پروردگار جهانیان .
۵ سال پیش که شرکت خودمو توی عمان زدم ، بابام میگفت توی کاسبی همه باهوشند، ی عده کم تجربه هستن ، شاید هم ی جاهایی باخت بدن ، اما چون پای پول شون ، پای نون دونی شون وسط ، همه باهوشند، پس کسی رو دست کم نگیر ، خدابیامرز میگفت : ی عده دلالن و کثیف کاری داره کاسبی باهاشون ، زیاد تو کار کسب اعتبار نیستن ولی پول از کنارشون درمیاد ، یک عده بیزنس منن و تمیز کاسبی میکنن و همیشه هم کاسبی میکنن چون اعتبار براشون مهم ، یک عده هم کاسب کارمندی هستن ، میخوان کاسبی کنن ولی تو باید بهشون دیکته کنی چجوری باید کاسبی کنن ، چون خودشون بلد نیستن ، هم تورو میکشن پایین هم خودشونو
بابایی اگر بدونی چقدر حرفات امشب کمکم کرد ، خیلی ممنون که کلی چیز یادم دادی قبل از خداحافظی طولانیت .
روزی که بابام رفت برام ماشینمو بخره ، آنقدر ذوق داشتم که بالاخره شورلت مورد علاقه مو دارم میگیرم ، مهلت ندادم بابام چکش کنه ، سریع ورداشتم رفتیم تزئینات اتوموبیل براش چیزای جینگولی خریدم ، چند روز بعد بابام گفت ماشینت لاستیک زاپاس داره؟ گفتم نمیدونم ، خلاصه رفت چک کرد و دید نه لاستیک زاپاس داره نه جعبه آچار .
رفتیم سراغ فروشنده و بابام گفت : آقا ازت توقع نداشتم جعبه آچار و لاستیک زاپاس و ورداری ، مرد رفت یدونه کیف ایران خودرو آورد و گفت این آچار خودشه ، بابام از مرد پرسید ماشینی که بهم فروختی چیه؟ گفت شورلت ، بابام پرسید این کیف آچار که روش زده ایران خودرو 😂😂😂 ، خلاصه که با هزار بدبختی مرده رو مجبور کرد بره جعبه آچار ماشین مو بیاره ، لاستیک زاپاس رو هم معلوم نیست چکار کرده بود که بهمون گفت برید فلان لاستیک فروشی من باهاش حساب دارم یدونه لاستیک واسه زاپاس ماشین وردارین.
تا چند دوز به بابام میگفتم : در جنگ بین ایران و آمریکا ، یک رزمنده ی جنگی تونست ، جنس آمریکایی شو پس بگیره 😂😂😂
خدایا شکرت
تو میدونی چرا
چون خودت خواستی
همه دورو بری هام میدونن چقدر از تتو بدم میاد اما جدیدا یک ویدئویی از سحر قریشی (که حتی از اینم بدم میاد ، اونقدری که حاشیه داشت بازیگری بلد نبود ) وایرال شده که نکات جالبی رو راجع به تتو میگه :
مثلا یکیش اینکه به اجبار کسی دیگه تتو نزنید
اگر از تتو بدتون میاد تتو نزنید(حالا به امید اینکه بعدا خوشتون میاد )
تتو های اسم همدیگه ، نشان های خاص موقتی
تتو های رنگی نزنید (چون خودش مجبور شده واسه پاک کردنش دستشو با اسید بسوزونه )
و یک چیزی هم که من توی چند نفر دیدم اینه که ، تتو زدن اعتیاد میاره و هرچی تتو میزنی ، هی میری و بیشتر میزنی
حتی دیدم که خیلی هاشون میگفتن کاش فقط اون قسمت از بدن مون که جای زخم بود رو میزدیم نه جای دیگه
یا مثلا خیلی هاشون توی جلسات رسمی مجبور میشدن لباسهاشون رو جوری انتخاب کنن که تتو هاشون رو بپوشونه تا بقیه قضاوتی راجع بهش نداشته باشن .
به نظرم جمله هایی مثل جمله ی کیم کارداشیان : ( بنتلی روی خودش حکاکی نمیکنه ) خیلی شعاری و به نظرم تتو هم مثل پیرسینگ و سوراخ گوش و رنگ مو ، جراحی های زیبایی ، یک چیز سلیقه ای ، خب تو سلیقه ی من نیست ، چون من آنقدر کتاب میخونم و فیلم میبینم و با آدمهای متفاوت ارتباط برقرار میکنم که ، تند و تند نظراتم عوض میشه ، و ترجیح میدم چیزی و ننویسم یا نکشم که دو سال دیگه هیچ اعتقادی بهش ندارم .