دو روز دیگه میشه یکسال که به عمان مهاجرت کردیم و با روزهای قبل از کرونا خیلی فرق میکرد ، اون موقع مجرد بودم ، از جانب خانواده ام حمایت میشدم ،با کمک شریکم کمپانی رو خیلی زود از صفر به صد رسوندم ولی کرونا اومد و همه چیز و ریخت بهم .
از همون روزای اول آشنایی با همسرم تصمیم گرفته بودیم که مهاجرت کنیم ، چون من کارای نیمه تموم زیادی توی عمان داشتم ، بنابراین سه هفته بعد از ازدواج مون برای ثبت شرکت در عمان اقدام کردیم ، تقریبا یک ماه و نیم طول کشید که شرکت مون ثبت شد و اقامت مون اومد ، اما وقتی اومدیم همه ی کارای نیمه کاره رو دوباره از صفر شروع کردیم ، یادمه پارسال توی روزای اول مهر بود که بلیط مون رو گرفتیم برای ۲۷ مهر ، اون روزا کلا توی پاگشا و دعوت و سفرهای کوتاه آخر هفته و مهمونی بودیم .
حتی عروسی داداشم در پیش بود و یکی از فامیلای نزدیک همسرم هم عروسی داشتن و کلی سرمون شلوغ بود ، از یک طرف برنامه ریزی واسه مهاجرت و از طرف دیگه رفتن به این جشن ها ، تنها دغدغه ای که نداشتم کفش و لباس بود ، چهار سال پیش برای عقد و عروسی داداشم لباس دوخته بودم ولی چون به کرونا خورد ، نگهشون داشتم تا بعد از عقد خودمون یکی از اون لباسهارو توی عروسی داداشم پوشیدم یکی شو توی عروسی فامیل همسرم .
بعد دقت کردین همیشه وقتی هزارجور سرت شلوغ و همه چیز حساس پریود هم میشی؟ توی سفر ، موقع عروسی، موقع امتحان ، یک موقعیت حساس واسه کمپانیت...
خلاصه با لباس سفیدی که چهارسال قبل دوخته شده بود ، پریود هم بودم ، حالم خیلی بد بود ، در حدی که تصمیم داشتم اصلا شرکت نکنم ، رفتیم دکتر سرم زدم و آمپول زدم و قرص هم بهم داد تا بتونم سرپا شم ، میدونستم که باید کلی به بدنم فشار بیارم تا توی یک عروسی توی دهات ، توی هوای بارونی مهرماه شمال دووم بیارم و دیگه زدم به در پوس کلفتی ، و جواب هم داد .
خلاصه فقط یک روز وقت داشتیم تا همه چیزایی که چیدیم رو بسته بندی کنیم و ببریم یادمه انقدر فشارم پایین بود که چشمم سیاهی میرفت ، بعد این وسط فیلم عقد خودمون هم آماده شده بود و تازه مهمونی هم دعوت بودیم ، رفتیم مهمونی وسط مهمونی رفتیم فیلم و گرفتیم برگشتیم خونه و سعی کردیم بخوابیم ، صبح روز بعداز شمال عازم فرودگاه امام شدیم و با ۹۰ کیلو بار شامل لباسهایی که واسه طول دوره ی عقدم از قشم آورده بودم ، لوازم آرایش و بهداشتی عقد مون ، یک روتختی ، پرینتر و لپتاپ ، و لباسهای رسمی مون به عمان پرواز کردیم . داداشم اومده بود فرودگاه و کلی توی بغل اش گریه کردم ، احساس کردم این دفعه رفتنم فرق داره ، واقعا حال اون عروس خانم هایی بهم دست داد که از خونه باباشون که دارن بدرقه میشن به خونه شوهر گریه میکنن ، اونجا تازه داشتم به خونه ی شوهر میرفتم .
یک چمدون هم لباس مجلسی هاو چیزای لوکس تزئینی بود که تحویل داداشم دادم تا ببره قشم خونه ی مامان اینا بذاره ، و اینطوری قصه ی ما شروع شد .
همیشه مهاجرت برام غم انگیز بود ، با اینکه از بچگی ایران نبودیم بعدشم که برگشتیم همیشه سفرهای خارجی داشتیم و توی دهه بیست سالگی هم که خودم مهاجرت کردم به تنهایی اما هیچ موقع این غم از بین نمیره ، و به نظرم راننده هایی که توی مسیر فرودگاه امام مسافر میبرن بارها و بارها آیت لحظه های غمناک و تجربه کردن که یک نفر صندلی عقب بشینه و با تمام وجود اشک بریزه ، در تمام طول مدتی که توی فرودگاه امام بودم ، دو بیت توی ذهنم تکرار میشد ، که به نظرم حق مطلب رو تمام و کمال ادا میکنه :
بغض ی زن ، ی مرد ساکته
ی دستت ساکته ، ی دستت پاسته
کی تو اون لحظه قادر به درک حالته؟
هیشکی! بغض لحظه ی ترک خاکته
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۷/۲۵ ساعت 12:26 توسط مونا گلناز
|