سیندرلا مظلوم یا بی عرضه؟

همه ی ما از سیندرلا خوشمون میاد ، چون تحت ظلم خواهرهای ناتنی و مادر ناتنی قرار گرفته ، اما اگر کمی دقت کنیم ، می‌بینیم سیندرلا هیچی نداره، نه سواد داره ، نه کار داره ، نه مستقل ، نه اشراف زاده اس ، فقط مثل کلفتا داره توی خونه ی باباش رفت و روب میکنه ولاغیر ، اونوقت یک پری مهربون ظاهر میشه و کمک میکنه این بره ی جا و برقصه تا دیده بشه و ی خواستگاری پیدا کنه تا بگیره اش .بعد اونهمه اشراف زاده ی با سواد و اصیل ، با لباسهای فاخر و جواهرات گرانقیمت و جهیزیه های آنچنانی که اصلا دربار اروپا نمیتونسته ازش چشم پوشی کنه ، تازه قانون اساسی کشورهایی که پادشاه دارند میگه فقط اشراف زاده ها میتونن قانونا با خاندان سلطنتی وصلت کنن ... و همه ی اینارو کنار میزنه و میشه زن شاهزاده .

مضحک نیست؟ یعنی یک ضعف جنس مخالف هست که بابای سیندرلاست که به خاطر مادر ناتنی کلا دختر خودشو بیخیال شده ، یک ضعف جنس مخالف تر ازون هم هست که شاهزاده اس که نه تنها قوانین کلیسا و کشور رو زیرپا میذاره بلکه خونه به خونه میچرخه و صاحب کفش و پیدا میکنه که باهاش ازدواج کنه . سه تا بدجنس هم هستن که اگر وجود اونا نبود ما حتی از سیندرلا خوشمون هم نمیومد ، درواقع ما علاقه مون به سیندرلا رو مدیون نقش منفی داستان هستیم ، (کمااینکه توی داستان واقعی مادام ژان دوبوآری و لوئی پانزدهم می‌بینیم که ، به خاطر هیچی نبودن دوبوآری کل دربار و وابسته هاش ازش متنفر بودند و در آخر بعد از مرگ شاه می‌کشندش )

برگردیم به داستان سیندرلا : الان این چه داستانی که انقدر همه گیر شده و الگو شده ، رسما داره میگه اگر هیچ عرضه ای هم نداشتین ، ی جادوگر پیدا کنید ی پسری و تور کنید و تا ابد آویزونش بشید !!!

اگر شما نتیجه ای غیر ازین میگیرید لطفا بگید .

امن پرنده‌

امروز داشتم از آفیس مون برمیگشتم خونه ، که یک دونه گنجشک خیلی کوچولو کنار شمشادهای پیاده رو پناه گرفته بود ، و تا بهش نزدیک شدم ترسید و پرید روی درخت ، البته من متوجه نبودم که اون اونجاست ، یعنی اگه نمیپرید ، نمیفهمیدم ، واقعا خیلی خیلی موجودات ظریف و دوس داشتنی ای هستن ، برادرم بهم میگفت : چون پرنده ها خیلی ضعیف هستن خدا بهشون بال داده تا بتونن با پرواز کردن در مقابل آسیب های طبیعت از خودشون محافظت کنن .

واقعا راس میگفت ، الان نیم ساعته اونوجثه ی کوچیک و ظریف اش از ذهنم دور نمیشه ، عزیز دلم ، طلب خیر برای همه ی آفریده های خدا

چه روز قشنگی ، چه روزی قشنگی

امروز خیلی روز فوق العاده ای بود ، نه تنها با همسرم و دوستامون رفتیم بیرون و چند تا دوست جدید تایلندی و نروژی پیدا کردیم بلکه اونقدر خوش گذشت که وقتی برگشتیم هنوز کلی انرژی داشتیم ، تازه از راه دور هم خبر بله برون پسر عموم ، و دخترداییم بهم رسید

برای جفتتون و همسران تون آرزوی خوشبختی میکنم ، این هم بمونه به یادگار ازین روز قشنگ .

به شماها چی میرسه آخه ؟

اینستا رو که باز میکنی یک عده طرفدار فلسطینن یک عده طرفدار اسرائیل ، یعنی الان اون همه آدم بی گناه که اون وسط هستند هیچی؟ اونهمه بچه و زن و کهنسال ...که اصلا هیچ دخالتی توی به وجود اومدن این جنگ نداشتن ، اصلا دلشون جنگ نمیخواست !!! دلشون نمیخواست با صدای مهیب و ترس بخوابن ، دلشون نمیخواست که دیوار خونه شون بریزه زمین ، دلشون نمیخواست که خونه شونو ول کنن!!!

واقعا الان داری مینویسی و افتخار میکنی به نوشته ات ، یعنی به فکر اون آدمای بی گناهی که زیر موشک و خمپاره هستند ، نیستی؟ جنبه ی انسانی قضیه چی میشه پس ؟

اون بچه های شیرخواره ای که صدای اون توپ و تانک براشون ضرر داره ، اون آدمایی که مشکلات جدی قلبی و مغزی دارن ؟

نه؟

اگه نه که دیگه حرفی نداریم .

اینی که میگم و تصور کن

چشماتو باز میکنی و توی یک اتاق پرنور با پرده های سفیدی که تلالو طلایی به خودشون گرفتن خودتو میبینی

همه چیز مطلق رنگی و دوس داشتنی ، حتی زمستون ها هم گرم و صورتی ان همه ی دنیا اسباب بازی های مختلفی که میتونی باهاش بازی کنی

انگار از هر دری وارد میشی همه خیلی خوشحال میشن از دیدنت و خیلی دوستت دارن ، همه میخوان ببوسنت و نازت کنن ، برات خوراکی تهیه کنن و باهات بازی کنن

یک وقتایی مامانت بهت الفبا یاد میده و برات کتاب داستان میخونه ، یک وقتایی هم با داداش بزرگترت درساشو کار میکنه ، آنقدر کار میکنه که تو هم درسهای داداشتو حفظی .

بقیه وقتا هم توی مهمونی و سفر های کوتاه و بلند هفتگی و ماهانه هستی ، و یک بابایی داری که مدام برات شعر میخونه ، ی دختر دارم شاه نداره ...

بچگی من این شکلی گذشت .

دوران بلوغ

دوران بلوغ یا همون تینیجری به نظرم خیلی دوران قشنگی

با وجود تمام مشکلاتی که به همراه داره واقعا دورانی که خیلی باید براش وقت گذاشت ، چون بیشتر چیزهایی که ما توی بزرگسالی داریم از دوران تینیجری داریم .

تمام مهارت هایی که یادمیگیریم : هنر ، زبان ، اطلاعات مدرسه ای ، مطالعه ی خارج از کتاب ، شکل صحیح رفتار کردن و لباس پوشیدن ، طریقه ی مصرف بهینه از زمان و از همه مهمتر برخورد با مشکلات...

به نظرم ما هیج موقع نباید نوجوان هارو بچه بدونیم ، نه اینکه اونارو بالغ بدونیم ، درواقع اونها یک چیزی هستن بین بچه و بزرگ ، و اتفاقا باید بهشون یاد بدیم چجوری مشکلات شون رو حل کنن ، وگرنه توی بزرگسالی مجبوریم بهشون یادبدیم که اون خیلی سخت تر میشه ، الان هرزمان که مشکلی پیش میاد و من درصدد حل اش برمیام، ذهنم فلش بک میزنه به یک مشکل کوچیکتر در دوران نوجوانی ، و جملاتی که از بزرگترهای شنیدم برای حل اون مشکلات ، و دقیقا با همون الگو مشکل و حل میکنم ، ولی هیچ موقع ذهنم فلش بک نمیزنه به حرفا و نصایح آدمایی که سعی میکردن بهم بگن ولش کن ، جدی نگیر ، چیزی نیست ، چون چیزی بود ، درواقع اون بزرگترهایی که برای من ارزش قائل بودن ، جوری برخورد میکردن که انگار مشکلی که من دارم جدیه و بهم راه حل میدادن ، اما بیشترشون فکر میکردن مشکل هورمون‌های دوره ی بلوغ ، که حتی اگر حق با اونها می‌بود باید بیشتر کمک میکردن تا از پس مشکلم بربیام چون من یک زن ام که حداقل ماهی ده روز درگیر مشکلات هورمونی ام به جز دوران بارداری که باید یکسال درگیر بمونم ، اما بزرگترهای که بزرگتری بلد نیستن هیچ چیزی رو جدی نمیگیرن و این منش رو به بچه ها و نوجوون ها منتقل میکنن و از نوجوون اشون چیزی میسازن که بعدها خودشون پشیمون میشن .

پس به نظرم باید برای نوجوون ها ارزش قائل بشیم و مشکلات شون رو جدی بگیریم و بهشون یاد بدیم چجوری باید حل اش کنن ، حتی ازون حس جوگیر بودن شون هم میتونیم استفاده کنیم تاانگیزه ی از بین بردن مشکل رو در اونها به وجود بیاریم .

روزهای منتهی به مهاجرت

دو روز دیگه میشه یکسال که به عمان مهاجرت کردیم و با روزهای قبل از کرونا خیلی فرق می‌کرد ، اون موقع مجرد بودم ، از جانب خانواده ام حمایت میشدم ،با کمک شریکم کمپانی رو خیلی زود از صفر به صد رسوندم ولی کرونا اومد و همه چیز و ریخت بهم .

از همون روزای اول آشنایی با همسرم تصمیم گرفته بودیم که مهاجرت کنیم ، چون من کارای نیمه تموم زیادی توی عمان داشتم ، بنابراین سه هفته بعد از ازدواج مون برای ثبت شرکت در عمان اقدام کردیم ، تقریبا یک ماه و نیم طول کشید که شرکت مون ثبت شد و اقامت مون اومد ، اما وقتی اومدیم همه ی کارای نیمه کاره رو دوباره از صفر شروع کردیم ، یادمه پارسال توی روزای اول مهر بود که بلیط مون رو گرفتیم برای ۲۷ مهر ، اون روزا کلا توی پاگشا و دعوت و سفرهای کوتاه آخر هفته و مهمونی بودیم .

حتی عروسی داداشم در پیش بود و یکی از فامیلای نزدیک همسرم هم عروسی داشتن و کلی سرمون شلوغ بود ، از یک طرف برنامه ریزی واسه مهاجرت و از طرف دیگه رفتن به این جشن ها ، تنها دغدغه ای که نداشتم کفش و لباس بود ، چهار سال پیش برای عقد و عروسی داداشم لباس دوخته بودم ولی چون به کرونا خورد ، نگهشون داشتم تا بعد از عقد خودمون یکی از اون لباسهارو توی عروسی داداشم پوشیدم یکی شو توی عروسی فامیل همسرم .

بعد دقت کردین همیشه وقتی هزارجور سرت شلوغ و همه چیز حساس پریود هم میشی؟ توی سفر ، موقع عروسی، موقع امتحان ، یک موقعیت حساس واسه کمپانیت...

خلاصه با لباس سفیدی که چهارسال قبل دوخته شده بود ، پریود هم بودم ، حالم خیلی بد بود ، در حدی که تصمیم داشتم اصلا شرکت نکنم ، رفتیم دکتر سرم زدم و آمپول زدم و قرص هم بهم داد تا بتونم سرپا شم ، میدونستم که باید کلی به بدنم فشار بیارم تا توی یک عروسی توی دهات ، توی هوای بارونی مهرماه شمال دووم بیارم و دیگه زدم به در پوس کلفتی ، و جواب هم داد .

خلاصه فقط یک روز وقت داشتیم تا همه چیزایی که چیدیم رو بسته بندی کنیم و ببریم یادمه انقدر فشارم پایین بود که چشمم سیاهی میرفت ، بعد این وسط فیلم عقد خودمون هم آماده شده بود و تازه مهمونی هم دعوت بودیم ، رفتیم مهمونی وسط مهمونی رفتیم فیلم و گرفتیم برگشتیم خونه و سعی کردیم بخوابیم ، صبح روز بعداز شمال عازم فرودگاه امام شدیم و با ۹۰ کیلو بار شامل لباسهایی که واسه طول دوره ی عقدم از قشم آورده بودم ، لوازم آرایش و بهداشتی عقد مون ، یک روتختی ، پرینتر و لپتاپ ، و لباس‌های رسمی مون به عمان پرواز کردیم . داداشم اومده بود فرودگاه و کلی توی بغل اش گریه کردم ، احساس کردم این دفعه رفتنم فرق داره ، واقعا حال اون عروس خانم هایی بهم دست داد که از خونه باباشون که دارن بدرقه میشن به خونه شوهر گریه میکنن ، اونجا تازه داشتم به خونه ی شوهر میرفتم .

یک چمدون هم لباس مجلسی هاو چیزای لوکس تزئینی بود که تحویل داداشم دادم تا ببره قشم خونه ی مامان اینا بذاره ، و اینطوری قصه ی ما شروع شد .

همیشه مهاجرت برام غم انگیز بود ، با اینکه از بچگی ایران نبودیم بعدشم که برگشتیم همیشه سفرهای خارجی داشتیم و توی دهه بیست سالگی هم که خودم مهاجرت کردم به تنهایی اما هیچ موقع این غم از بین نمیره ، و به نظرم راننده هایی که توی مسیر فرودگاه امام مسافر میبرن بارها و بارها آیت لحظه های غمناک و تجربه کردن که یک نفر صندلی عقب بشینه و با تمام وجود اشک بریزه ، در تمام طول مدتی که توی فرودگاه امام بودم ، دو بیت توی ذهنم تکرار میشد ، که به نظرم حق مطلب رو تمام و کمال ادا میکنه :

بغض ی زن ، ی مرد ساکته

ی دستت ساکته ، ی دستت پاسته

کی تو اون لحظه قادر به درک حالته؟

هیشکی! بغض لحظه ی ترک خاکته

عضو قلب

نمیدونم کی اولین بار گفت که جای عشق توی قلب باشه ولی هرکی بود خیلی آدم کار درستی بود .

وقتی قلب ار حرکت وایسه نه تنها دیگه تولید عشق نمیکنه بلکه باعث مرگ انسان هم میشه

درواقع مرگ انسان و عشق در یک زمان .

چارچوب

یکی از چیزهایی که در حفظ چارچوب و حریم شخصی مهم ، حفظ کرامت خانواده اس ، و اگر خانواده اون کرامت و نداشته باشه دیگه هیچ چیزی توسط هیچ کسی توی خونه و بیرون از خونه رعایت نمیشه .

اون لحظه ای که مامانت یا بابات سرت داد میزنن و میگن ببند دهنتو ، و تو داری زیاده روی میکنی ، و به خاطرش تنبیه میشی ، اون لحظه خیلی مهم ، اگر این اتفاق نیافته مطمئنا چارچوب ها و حرمت ها و کرامت خانوادهواز بین میره ، همین چیزهای کوچیک مثل احترام به همدیگه ، رعایت حیا و داشتن شرم کافی ، بر اساس عرف عمومی پیش رفتن که باعث میشه خانواده خانواده بمونه .

وگرنه تبدیل میشه به خانواده ای که هیچ کس بهدهسچ کس احترام نمیذاره و هرکسی هرکاری دوست داشته باشه میکنه و در نهایت هر شکست مفتضحی رو متقبل میشه و نتیجه اش یک خانواده ی بی بند و بار .

گاهی وقت ها آدم ناراحت میشه که نمیتونه حرفش و بزنه ، ولی همون موقع آدم نمیدونه که داره ، چه چیزی رو نجات میده ، با این از خودگذشتگی های کوچیک

درگذشته ها

بعد از درگذشت فردوس کاویانی ، آتیلا پسیانی ، اکنون داریوش مهرجویی و همسرش رفتند .

داریوش مهرجویی در هنر فیلم مثل دری بود که کسی نمیتونست ببنده ، مجبور شدن بشکنن اش .

۲۰ مهر بزرگداشت حافظ

حافظ برای من حافظ نرگس های شیراز

حافظ برای من مثل یک صحرا شن زار آزاد و رهاست

شن زاری که بوی گل میده ، بوی برهنگی ، عدم محدودیت ، پرواز ،

حافظ برای من زیبایی تک درخت خشک توی شن زار که با غرور جلوی باد وایستاده و به ماه بالا سرش هم رو نمیده

شیطان با خدا

امشب یک فیلمی دیدیم از مافیای ایتالیا ، ذهنم پرتاب شد به تموم فیلم های دیگه ی ایتالیایی ، هم راجع به مافیا هم راجع به کلیساهای ایتالیا و مذهب کاتولیک

جالب نیست !!؟جایی که مرکز آفریدگار جهان مسیحیت ، دقیقا زیر گوش واتیکان، بزرگ تربن مافیاهای قاچاق انسان و فحشا و مواد مخدر وجود داره

مافیای آفریننده کنار مافیای آفریده شده ، مثل اینکه شیطان هم بدون خدا نمیتونه زندگی کنه .

رنج یا بها؟

به دست آوردن یک بهایی داره ، به دست آوردن هرچیزی ، واسه همین که وقتی چیزی رو از دست میدی ، بلافاصله به این فکر میکنی که خب چی قراره به دست بیاد که این داره از دست میره ، این داره بها میشه .

به سادگی خرید یک پفک ، مول میدی و پفک و میخری

راه کوهستان رو طی میکنی تا قله رو ببینی ، مسیر قله اون بهاییه که بابت دیدن قله باید پرداخت کنی به همین سادگی

اما نکته اش اینجاست اگه اون بهارو پرداخت نکنی ، آیا انگیزه ی لازم واسه رسیدن به هدف رو خواهی داشت؟

اگه اون بهارو پرداخت نکنی اصلا هدف ارزشی خواهد داشت ؟

آیا به همین دلیل نیست که میگن بادآورده را باد میبرد؟

فالگیرها

ی سری آدمها هستن که گویا همه چیز زندگی همه رو میدونن ، ولی تو کار خودشون موندن ...

منظورم اون عده از آدمها نیست که مثلا یک جایی یک تذکری بهت میدن تا خوبتو از بد تشخیص بدی ، منظورم اونهایی که میرن بالای منبر و شروع میکنن به اظهار فضل و وقتی از منبر پایین میان هیچ خجالت و شرمندگی ای هم ندارن .

درست مثل فالگیرها که همه شون مشتی بدبخت و بیچاره هستن ولی آینده ی بقیه رو بهشون میفروشن .

گنج آموزش

وقتی یک چیزی رو یاد میگیری میشه گنجی، میشه داراییت ، دارایی ای که کسی نمیتونه ازت بگیره ، ازت بدزده ، یواشکی استفاده اش کنه ، حتی اگه خونه ات آتیش گرفت تو اون رو با خودت میاری بیرون از آتیش موقع فرار از خونه ، و حتی وقتی مردی با خودت با گور میبری ، پس تا میتونی یادبگیرند.

سپیدی غزل

گاهی اوقات یک شعر مثل یک غزل پر شور پر از رنگ و زندگی و قلم موهای نقاشی و حرکت

گاهی اوقات مثل یک شعر سپید که تمام اون نکات رو میتونی با دقت و تمرکز ببینی

جهنم آگاهی

هیچ موقع از شنیدن اتفاق بدی که واسه زندگی کسی می افته خوشحال نمیشم ، شاید یک روزی که کم سن بودم ، و مورد بی لطفی و خشم کسی قرار میگرفتم و مطمئنا از روی نفهمی ، وقتی اتفاق بدی واسه کسی می افتاد ، پر از سرور میشدم ، اما خیلی وقت که تاوان پس دادن آدما خوشحالم نمیکنه ، ترجیح میدم آگاه بشن تا اینکه بخوان بسوزن و البته راه آگاهی همون راه سوختن ، و ازین مسیر گریزی نیست . اگه از مامانم بپرسین بهتون میگه : واقعا از درد هیچ کسی خوشحال نمیشم ، حتی آدمایی که بهم درد دادن ، ولی این به این معنی نیست که به زندگیم راه میدم شون ، نه!!! اونها از طرف من بخشیده شدن ، اما جاشون همونجاست بیرون زندگیم .

خیلی ناراحت میشم ازینکه از همون دری که منو اذیت کردن ، اذیت شدن و صدای گریه شون به گوشم رسید ، ولی واقعا راضی به این نیستم ، آگاهی مهمتر از سوختن . سوختنی که آگاهی به همراه نداشته باشه فایده اش چیه ؟

حکم قماربازی و داره که ده بار دستشو میسوزونه تا بکشه کنار ولی باز برمیگرده . سوخته ولی آگاه نشده .

کاش خدا همه مون رو از جهالت خارج کنه

عشق یا اشک

نمیدونم چندمین نفری هستم که این مطلب رو مینویسم ولی مطمئنا آدمهای زیادی برای عنوان کردن این موضوع وقت گذاشتن .

نمیدونم تقصیر مدرنیته اس ؟ تقصیر تروماهای زندگی مون؟ تقصیر اتفاقات دوران کودکی مون ؟ طلسم؟ خوش خیالی ؟ حماقت ؟ واقعا نمیدونم دلیل اش چیه ؟اما میدونم گاهی ما به آدم اشتباهی نیاز پیدا می‌کنیم، و جوری خودمون رو تقلیل میدیم که احساس می‌کنیم ما به قدر کافی متوجه نیستیم و به همین دلیل اون آدم نمیتونه با ما ارتباط بگیره ، واقعیت اینه که اینچنین نیست .

بیدارشو رفیق ! اگر تو آدم مورد نظر یک آدم باشی نیازی نداره با دود بهت پیامی رو مخابره کنه ، چون اولین کاری که عشق میکنه اینه که به آدم شجاعت میده !!! پس اگه به درخواست ازدواج ات جواب رد میده ، یا بهت پیشنهاد ازدواج نمیده! یا حتی نمیخواد رابطه رو جدی تر از گذشته کنه ، این یعنی تورو گزینه ی مناسبی نمیدونه ، و در ارتباط با تو هنوز به یقین نرسیده ، اون آدم تردید داره که تو همونی هستی که باید باشی ، یا اونی هستی که نباید باشی ، مثل این میمونه که تو در عرض یک ساعت با سرع دویست کیلومتر یک ساعت راه و طی کردی ، ولی اون با سرعت صد کیلومتر میخواد که اون یک ساعت راه و طی کنه ، تو توی رابطه خیلی جلو رفتی ولی اون عقب مونده ، اون زده کنار ی استراحتی کنه ، ی چایی بخوره بعد راه بیافته ، در واقع عجله ای هم برای راه افتادن نداره ، شاید هم داره از مسیر لذت میبره ، خواهشا اینکارو با خودت نکن ، هی نرو استوری و عکس پروفایل و رنگ لباس و کامنت....چک نکن و برای خودت تفسیر نکن ، اینکارا بعدا احساس حماقت بیشتری بهت میده . کسی که بخوادت صبر نمیکنه تا پیامش برسه ، خودش میاد و در می زنه .

تو هیچ مشکلی نداری ، فقط جایی که نباید توقف کردی ، عزیزم این فقط یک جای پارک موقت ، لطفا به راحت ادامه بده چون موندنت فقط یک کاری باهات میکنه =ترس از حرکت ، اگه برم چی ؟ اگه منو بخواد چی؟ نه لطفا این حماقت و نکن ، به این فکر کن که اگه ازت پولی طلبکار بود هم پیدات نمیکرد؟ و نمیتونست باهات ارتباط برقرار کنه ؟ اینم همون ، تا زمانی که خودت برای خودت ارزش داری برو .

خیلی مسخره اس ولی ازین گروه احمق منتظر ، احمق تر اون گروهی هستن که میرن سراغ جادو ، چون اون راه حل حتی اگه نتیجه هم بده ، نتیجه ی فوق العاده خطرناک‌تری نسبت به نتیجه ندادنش در پی داره.

نترس ، برو ، باور کن اون آدمی که تورو توی آب نمک خوابونده بیشتر می‌ترسه ازینکه تو بری ، چون ظرف اش خالی میمونه .