چشماتو باز میکنی و توی یک اتاق پرنور با پرده های سفیدی که تلالو طلایی به خودشون گرفتن خودتو میبینی

همه چیز مطلق رنگی و دوس داشتنی ، حتی زمستون ها هم گرم و صورتی ان همه ی دنیا اسباب بازی های مختلفی که میتونی باهاش بازی کنی

انگار از هر دری وارد میشی همه خیلی خوشحال میشن از دیدنت و خیلی دوستت دارن ، همه میخوان ببوسنت و نازت کنن ، برات خوراکی تهیه کنن و باهات بازی کنن

یک وقتایی مامانت بهت الفبا یاد میده و برات کتاب داستان میخونه ، یک وقتایی هم با داداش بزرگترت درساشو کار میکنه ، آنقدر کار میکنه که تو هم درسهای داداشتو حفظی .

بقیه وقتا هم توی مهمونی و سفر های کوتاه و بلند هفتگی و ماهانه هستی ، و یک بابایی داری که مدام برات شعر میخونه ، ی دختر دارم شاه نداره ...

بچگی من این شکلی گذشت .