روز حافظ

ژان گور فرانسوی در کتاب خواجه ی تاجدار وقتی راجع به تدوین کتاب حافظ توسط لطفعلی خان زند مینویسه ، اینو توضیح میده که :

اشعار حافظ برای کسانی که در بهار زندگی خود هستند جذابیت و درک ندارد ، بلکه برای درک و علاقه به اشعار حافظ نه تنها علاقه لازم است بلکه باید سنوات عمر نیز زیاد باشد

دم حافظ مون گرم .

تولید کننده های باهوش

کراکس چیست؟

همون دمپایی دستشویی های فروش نرفته که منجوق و ملیله زدن بش ، به نظر من نه قشنگ نه با کلاس ...

بارداری

امروز یکی از دوستای کتابخونم که مدام بهم کتاب معرفی میکنیم ، خبر بارداری شو بهم داد و گفت چهارماهه که بار دار و احتمالا بچه اش ی گل پسر ، برام چهارتا کتاب فرستاد راجع به رفتارشناسی کودک و ‌گفت : دکترش معرفی کرده و تصمیم گرفته که این کتاب هارو توی دوران بارداری که وقت آزاد بیشتری داره و مدام توی خونه اس و حوصله اش سر میره ، بخونه تا هم بتونه رفتارهای بچه اش و خوب بشناسه ، هم بتونه خوب تربیت اش کنه تا ی بچه ی خوب بار بیاد ، و من هم تصمیم گرفتم بعد از اتمام این کتاب قطوری که دارم میخونم ، شروع کنم به خوندنشون البته در کنار کتاب بعدی ، چون خیلی مهم که آدم بتونه بچه اش و بشناسه و مادر بودن و بشناسه ، قبل ازینکه مادر بشه و قبل ازینکه بچه ای بیاد ، اینجوری آدم دیگه نیاز نداره تمام وقت خودشو بذاره برای شناخت نیازهای بچه ، اینجوری آدم یک شناخت نسبی پیدا میکنه و کمی وقت اضافه میاره تا بتونه روی مساله تربیتی بچه اش هم زمان بگذاره ، یادمه مادرم انقدر برامون وقت میذاشت که ما توی پنج سالگی قبل از پیش دبستانی رفتن خوندن و نوشتن و شمردن و رنگ هارو بلد بودیم ، تازه کلی چیزای متفرقه دیگه هم بهمون یاد میداد و برامون کتاب داستان و کتاب شعر میخوند که هنوزم توی کتابخونه ام دارمشون ، حتی توی بازی های دوران بچگی مون ی عالمه نکات اخلاقی بهمون یاد میداد ، منم دلم میخواد اگر بچه دار شدم تمام وقت مو برای تربیت بچه ام بذارم و همه ی تلاشمو بکنم تا یک بچه ی خوب و مفید که خیلی بهتر از خودم تحویل جامعه بدم ، امیدوارم بچه ی دوستم با سلامتی کامل به دنیا بیاد و خیلی هم خوب رشد کنه و بزرگ شه

ادب

من بر اساس عادت وقتی میخوام از کسی که ازم بزرگتر و تازه باهاش آشنا شدم خداحافظی کنم ، میگم : آشنایی باهاتون افتخاری بود ، و تمامش از روی ادب نه مثلا اینکه واقعا مشعوف شده باشم و اون جزو پنج تا آدم خاص باشه که اینو ازم میشنوه ، در واقع این شکل از رفتارها رو توی خانواده و از مادر و پدر یا بزرگترها یاد میگیریم دیگه ، حالا چند وقت پیش توی یک جمعی موقع خداحافظی این و گفتم و خارج شدم ، طرف یک جوری خودشو دست بالا گرفته که فکر کرده چه افتخاری به من داده ، تماس گرفته بودم واسه یک رزرو (تماس کاملا کاری ) جواب نداد و بعد پیام هم دادم باز جواب نداد ، بعد از دو روز سین زد پیاممو باز جواب نداد ، یعنی پیش خودم گفتم دیگه آخرین باره که بیش از حدود یک نفر براش ادب خرج میکنم ، اصلا بهش فکر میکنم انگار یک سطل آب یخ بریزن روم ، حالا بعد از دو ماه پیام داده که من سفر بودم نشد گفتگو کنیم ، جانم مونا جان ، همونجا نخونده بلاکش کردم تا بفهمه دیگه نباید واسه بیشعوریش قرص بخوره و ادامه بده ، آخه تازه به دوران رسیده مگه دخترعمه تم که بذاری بعد دو ماه پیام بدی ، موضوع کاریه، موضوع پولِ پول .

خلاصه که تجربه ی مضحکی بود ، ولی الان از قبل هم بیشتر مطمئنم که کلا باید به هرکس به اندازه ایی که هست بها داد نه بیشتر ، مثل این میمونه که بری توی یک مغازه ای فروشنده بگه این کالا یک میلیون، روی خود کالا هم برچسب یک میلیونی خورده باشه بعد تو یک میلیون و پنجاه بدی ، یعنی حتی اون پنجاه تومان هم با اینکه چیزی نیست ولی صاحب فروشگاه پیش خودش میگه : دیوونه اس ، من میگم یک تومان اون میگه یک و پنجاه ، و دفعه بعد جنسشو گرون تر میگه بهت چون تو به اندازه کافی خل و چل هستی که گرون تر بخری ، از قدیم گفتن : نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند ، خلاصه دیگه کلمات ارزشمندتون رو هم واسه آدم‌های بی ارزش خرج نکنید .

حالا استاد من میگه مشکل همینجاست که آدم ها گذشت نمیکنن ، و نمیسپرن دست هستی ، چون ما با هستی طرفیم و همه چی توی هستی ثبت و ضبط میشه بابت هر رفتار بد و خوبی که داریم ، آخه استاد جان اون کارشو کرده رفته من صبر کنم تا ببینم هستی چکار میکنه؟ این همون ده درصدی که میگم هنوز نتونستم به صلح برسم ها ...

به هم ریختگی هورمونی

وقتی ی دختر بهونه گیری میکنه ، دلش میخواد لوس کنه خودشو ، ناز میکنه ، گریه میکنه ، ابراز دلتنگی میکنه ، احساس میکنه توی بدنش درد داره ، و دلش کباب میخواد یعنی پریودِ پریود ، براش کباب بخرید دیگه .

جبر جغرافیایی

به مناسبت های عربی توی کشورهای عربی غذای عیدی درست میکنن اینجوریه که گوسفند و پوست میکنن و مواد میزنن و میندازن توی گونی ، گونی رو علامت میزنن که هرکس بدونه کدوم گونی مال خودش و میندازن توی تنور آتش که مثلا ارتفاع تنور ۳ الی ۴ متر بعد روش خاک میپاشن و یک شب تا صبح میمونه و اون گوسفندها میپزه، داشتم فکر میکردم خب چرا اینکارو میکنن ؟

و به این نتیجه رسیدم که قدیما که اینهمه تجهیزات آشپزی مختلف نبوده و در مناطق بیابانی اونقدری درخت نبوده که قطعش کنن و باهاش هیزم درست کنن ، برای صرفه جویی در هیزم ، آتیش و زیر خاک درست میکردن و گوشت میذاشتن و بعد خاک و میریختن روش ، و یک فر خیلی بزرگ درست میکردن که هرجا که دلشون میخواست می‌بردند .

اینجوری نه تنها به هیزم زیادی نیاز نداشتند بلکه شب تا صبح اون خودش واسه خودش می‌پخت و نیاز نبود پای آتیش وایسن .

بشر بر اساس تجربه نتیجه گیری میکنه ، خب حالا هم که باز اینکارو انجام میدن برای اعیاد و مناسبت ها به این خاطر که رسم شده ، دلیل دیکه ای نداره

آقای خیردست

یکی از همسایگان مون توی قشم فوت کردن ، چقدر ناراحت شدم ، ده سال همسایه مون بودن ، خداوند مسیرش رو پر از نور قرار بده

عید قربان

امروز واسه عید قربان رفتیم خونه ی یکی از عمانی هایی که از دوستان همسرم بود ، ۱۰ تا خواهر و برادر بودن با یک عالمه بچه ، درست یاد بچگی های خودم افتادم ، چقدر لذت بردم و کیف کردم ، چقدر باهاشون گفتیم و خندیدیم ، به خصوص که فرهنگ قشنگ شون شبیه مردم جزیره قشم هیچ چیز ناآشنایی برام وجود نداشت حتی خیلی از اصطلاحاتی که به کار میبرن هم توی گویش قشمی هست

وقتی بچه بودیم پدربزرگم هر سال قبل از ۹ صبح گوسفند قربونی می‌کرد و بین مردم پخش میکردن بعد مرینیت میکردن و واسه خونه کباب میکردن ، اما توی این سالهایی که دور بودیم حسابی از اون فضاهای خانوادگی فاصله گرفتیم ، اما الان دوباره داریم اون فضا رو تجربه میکنیم ، و واقعا برامون مسرت بخش .

یک سال و نیم

تمام زندگیم یک طرف این یک سال و نیم یک طرف

انگار پختگی بزرگی برام داشت ، هرگز فکر نمیکردم برای آدمهایی که به هیچ وجه خوبمو نمی‌خوان طلب خیر کنم ، اصولا فقط گذر میکردم و بیخیال میشدم ولی توی این یک سال و نیم هر روز برای آدم هایی که مشکل جسمی و روحی دارن حتی مشکل مالی ... دعا کردم به علاوه برای همه ی آدم هایی که توی زندگیم باهام رو به رو شدن یک دعای کلی میکردم و از خدا طلب خیر و بخشش داشتم براشون ، خدای بزرگ من خودت میدونی چه جاهایی به چه کسایی کمک کردم و مهمتر میدونی که هیچ نفعی برام نداشته فقط بحث انسانیت بوده ، اما حالا ازت میخوام ازین هم بیشتر بهم ظرفیت بدی ، تو ببخش تو عطا کن تو بخواه خدای بزرگ متعال ، قادر مطلق من ، برای همه شون ازت طلب خیر میکنم ، برای همه ی آدم ها ، زمین کمی نا متعادل شده ، ببخششون ببخش مون تا حال همه خوب شه

تست روانشناسی

یک تست روان شناسی خیلی خفن دادم و نتیجه اش خیلی جالب بود ، حالا اون قسمت جالبش به کنار اون بخشی که ازم سوال هایی میپرسید که چه چیزی رو بیشتر دوس داری تا ۹۰٪ همه چیز و دوس داشتم ، باورتون نمیشه که هیچ موقع فکر نمیکردم ی روزی همه چیز و دوس داشته باشم ، درواقع نقطه ی تعادل در شخصیت خیلی مهم ، حضرت علی میگه خیر الامور اوسطوها ، واقعا هم بهترین کارها حد وسط توی هرچیزی ، و خوشحالم که فقط باید روی ۱۰٪ از شخصیتم کار کنم تا به بالانس برسه ، حد وسط یعنی کسی که با خودش با جهان هستی با خدا یا مردم توی صلح بهش میگن انسان صالح ، باید تلاش کنم تا اون ۱۰٪ و هم حل کنم ، اگر توفیقی باشه

ملت نا مطمئن

دیگه تتو میزنی کربلا و مشهد نرو که

زن و شوهری

ی دوست نیجریه ای داریم ، میگه من اگر زن بگیرم از یک کشور خیلی دور میگیرم که اگر با هم دعوا کردیم بدو بدو نره خونه ی مامانش ، حداقل ۴۰۰ ریال پول پرواز بده 😂

اینم راهیه به هر حال

مامان مواظب من

امروز از مامانم پرسیدم چی شد که من نتونستم با همه ی آدم ها ارتباط بگیرم و این مال قبل از بلوغمه ....

مامانم گفت : وقتی ۵ ساله بودی تصمیم گرفتم که برم باشگاه ، و کلا دو تا مربی تکواندو خانم توی شهر بود و منم تصمیم گرفتم اونی که به خونه مون نزدیک بود رو انتخاب کنم ، میگه لباس قشنگای راحتی تو پوشوندمت ، عروسکتو که موهاش مثل موهات طلایی بود و دادم دستت ، بیشتر لباسام طیف سرخابی بوده و لباس عروسکمم همرنگ لباسای خودم میپوشونده ، و منو برده باشگاه که وقتی خودش تمرین میکنه منم بشینم نگاه کنم و با عروسکم بازی کنم ، وقتی مشغول تمرین شده از توی آینه ی باشگاه دیده که بچه های دیگه اومدن نزدیکم و به گیره سرم و موهام و عروسکم و لباسم دست میزدن و مامانم دیده یکی شون سعی میکنه که عروسکم و ازم بگیره و خراب کنه ، میگه وقتی این صحنه رو دیدم تصمیم گرفتم دیگه توی موقعیتی قرارت ندم که آدم های دیگه بخوان از روی حسادت وسایل تو ازت بگیرن و اذیتت کنن چون من شمارو جوری تربیت نکردم که بخوایین به کسی آسیبی برسونید و از جلسه ی بعدی واسه منم لباس تکواندو می‌خره تا وقتی خودش تمرین میکنه منم باهاش توی زمین باشم و وسایلمون توی کمد شخصی باشگاه باشه .

گفت : آدما عوض نمیشن ی موقعی عروسک تو میخوان ، ی موقعی پول تو ، ی موقعی موفقیت تو

سالروز خواستگاری

توی کتاب سفر روح نوشته شده وقتی میخوابیم روح مون از بدن مون جدا میشه و وقتی بیدار میشیم به جسم مون برمیگرده ..‌.

هر روز صبح وقتی که خوابم ، بغلم میکنی و می‌بوسیم و من کاملا حس میکنم چطور روح و به تنم برمیگردونی ، امروز مبارک مون باشه .

تراپیست

دخترعموم تراپیست میگه : خیلی وقت ها دلم میخواد که کل درسهایی که خوندم و بذارم کنار و به مراجعه کننده ها بگم بگیر بزن طرف و ...😂

خدایی ما توی ایران مجموعه های تخلیه خشم نداریم ، لازمه که داشته باشیم ؛ مثل این جاهایی که توی خارج هست که بهت لباس و عینک و کلاه ایمنی میدن و توی هر اتاقی یک دکور چیدن ، میری داخل اون اتاق و میزنی همه چیز و میشکنی حالت جا میاد و میای بیرون .

فالوور بلاتکلیف

امروز داشتم دنبال آیدی یکی میگشتم توی فالویینگ هام که براش چیزی و ارسال کنم ، بعد نگو دارم اسپل اسمشو اشتباه مینویسم خلاصه رفتم دونه دونه گشتم تا پیدا کردم بعد این وسط یکی دو تا از همکارهای گردشگریم رفته بودن تو کار مزون و کاشت مژه 😐

بعد دیدم اسم پیج کاشت مژه اس ، خب من اصلا ازینا فالو نمیکنم ، گفتم خدایا این چیه ؟ چرا اینو فالو کردم ؟ بعد رفتم توی پیج اش دیدم کلا کار گردشگری و گذاشته کنار رفته توی کار مژه ، اون یکی هم رفته بود تو بخش مزون ، مسخره ها !!! بعد آنفالو که میکنی ناراحت میشن ، خب توی سلیقه ی من نیست ازین چیزا فالو کنم ، چه کار کنم ؟ ی پیج دیگه بزن واسه مهارت جدیدت .

خدایا شکرت

خدای روزی دهنده ، خدای بزرگ ، خدای توانا ، خدای دانا ، خدایا عادل ، خدای حقیقت ، خدای انصاف شکرت ، هزار مرتبه شکرت که هوامونو داری و مارو به حال خودمون رها نکردی ، لطفا بازم هوای مارو داشته باش که بنده ی شاکرتیم

توی عزیزم

یکی از قشنگ ترین لحظه هام دیدارت توی جواهرده و زیر بارون با اون مه رمانتیک بود ، و قشنگ تر از اون این بود که ازت شنیدم همونجا تصمیم گرفتی باهام ازدواج کنی ، سالگرد آشنایی مون مبارک نم نم بارون من

۱۴۰۳/۳/5

من اومدم ولی تو روبروی مرگ ایستاده بودی

دست همه مونو ول کرده بودی

مامان داد زد حاتم بالاخره رفتی دیگه ؟؟؟!!!!!!

و تو نبودی

تو رفتی

و فقط درد بود

دردی که هیچ درمانی نداشت

نمیخوام به مشیّت خدا اعتراض کنم

اما اونجایی که هستی خیلی دور

خیلی دلم تنگ میشه برات

دیگه نمیتونم بهت زنگ بزنم

ببینمت

و تا ابد توی تقویم این روزهای قشنگ بهاری

واسه من برف میباره

سهم و سنگین

آخه من چکار کنم بابایی

وقتی رفتم پیش خدا حتما بهش میگم چقدر اذیت شدم از نبودنت توی این سه سال ، توی تولدم، توی ازدواج ام ، تو باید می‌بودی و با من میرقصیدی ، باید برام ( ی دختر دارم شاه نداره میخوندی) ، باید می‌بودیم و میگفتی بهم که خوشبخت بشی ... نه اینکه بیای تو خوابم من بگم : بابا من ازدواج کردم ، تو بگی میدونم .

دوباره خرداد

دیدین گاهی یک غمی از همه ی شادی ها بزرگتره ؟

از غمگین ترین ماه های سال برام خرداد ، پدرم و توی این ماه ازدس دادم و از وجود نازنینش بی بهره شدم ، به نظرم شاید دیگه اتفاقی نتونه توی این ماه خوشحالم کنه ، با اینکه آشنایی منو همسرم هم توی این ماه اتفاق افتاده

توی عزیزم

و عشق

به سادگی افتادن

آخرین برگ انار

اتفاق افتاد

❤️همسر من

دادو ستد

قشنگ اینه که وقتی میفروشنت ، یکی باشه که بخرتت، نذاره هدر بری

گرفتی که چی میگم !