آتش یا پاک کنندگی

آتش عنصر پاک کننده اس خیلی وقت ها برای تمیز کردن ازش استفاده میشده ، در عین حال توی قرآن هم در رابطه با اینکه شیاطین و اجنه از جنس آتش هستن صحبت میکنه و در همچنان از آتش جهنم هم صحبت میکنه ، من اینطور برداشت میکنم ؛ اینکه شیطان از جنس آتشِ وسیله ی آزمایش انسان بودنش رو کاملا توجیه میکنه ، اینکه اگر شیطان نافرمانی نمی‌کرد و جهان متضاد رو به وجود نمی‌آوردو کل اون داستان ها... خب همه گی دور هم خوب و خوش و خرم زندگی مونو میکردیم و مشکلی هم وجود نداشت ، چون اصلا چیز مخالف با ما وجود نداشت. تاریکی در برابر نور نبود ، منفی در برابر مثبت نبود ، پس اگر توی این دنیا از آزمایش های شیطان (آتش ) نتونیم سربلند بیرون بیاییم و (پاک بشیم) اون دنیا توی آتش جهنم پاک میشیم تا آمادگی رفتن به مرحله ی بالاتر رو داشته باشیم. خب اما اصلا انسان چرا باید پاک بشه ؟ مگه چه ناپاکی ای در وجود این موجود پروردگار وجود داره که نیاز به پاکی داره؟

من فکر میکنم کلا این روند پاک شدن و در آتش سوختن ، درواقع مربوط به بیرون اومدن از نادانی ، این جهل ما بسوزه و آگاهی و دانایی جایگزینش بشه و درواقع فردی که پاک شده همون فردی که دیگه نادان نیست ، در غیر اینصورت باید ی دور کلاس فوق العاده بره 😂

سیاست عقب نگه داشتن

مصری ها. تونسی ها. مراکشی ها و باقی کشورهای عرب قاره ی آفریقا و بعد ازون ها لبنان و اردن و سوریه (اصلا به دوازده سال اخیر سوریه نگاه نکنید ، سوریه یکی از آزادترین کشورهای عرب بود من دو سال از بچگی مو اونجا گذروندم ،دمشق ۲۴ سال پیش حتی از امروز تهران هم قشنگ تر بود ) در آسیا خیلی روشن فکر ترن نسبت به کشورهای عرب خلیج فارس ، اینا توی کشورهاشون کاملا آزادن در اجتماع شون در روابط شون و در مسائل فرهنگی سینما و تلوزیون فعال دارن ، بازیگر دارن ، خواننده دارن ... و خیلی جالب که نمیدونم چه سیاستی پشت این قضیه اس کل کشورهایی که خیلی روشنفکر و خیلی به روز شدن باید دچار جنگ داخلی و تحریم و جنگ درون حزبی و میان حزبی و انواع بایکوت های بین المللی بشن .

مهاجرها

یکی از دوستام یک کلیپی رو استوری کرده بود راجع به کسایی که مهاجرت میکنن و فکر میکنن اون کشور ارث پدرشون و دیگه هیچ کسی نباید بیاد اونجا ، اینکه هی بد تعریف میکنن و هی چیزای منفی میگن که تو نری اونجا . واقعیت اش این خیلی واقعی ولی بیشتر وقتا آدم توی مهاجرت ی سختی‌هایی میکشه که می‌ترسه تبلیغ کنه و به طرف بگه بیا بعد اون آدم بیاد همون بلاها سرش بیاد که حتما میاد بندازه تقصیر تو ، چون آدما وقتی موفق میشن میگن عرضه ی خودمون بوده وقتی شکست میخورن دنبال کوتاه ترین دیوار دوروبرشون می‌گردن، من نمیگم نیا همیشه میگم بیا ولی اینجا هم یک سری مشکلات هست نه که بیای بعد طلبکار شی و بگی تو گفتی ، به هر حال هر کشوری ی قوانین و ی مشکلاتی داره تا آدم جا بیافته ، من میگم بیا ولی این چیزارو هم بهت میگم که با چشم باز بیای . ولی حالا ی تعدادی از دوستام میگن ما میگیم نیا چون ایرانی هر کجا زیاد میشه انقدر خلاف و جرم و جنایت میکنن که دید مردم اون کشور نسبت به ما ایرانی ها تغییر میکنه و فرصت هامون میسوزه

بوی بهار

امروز صبح ساعت شش از تشنگی زیاد پا شدم آب خورم بعد رفتم دستشویی احساس کردم صدای پرنده ها میاد ، برگشتم تو تخت دیدم بسیار واضح صدای چند نوع پرنده مختلف میاد ، انگار بهار از تمام پنجره ها و هواکش های خونه داره وارد خونه میشه ، نوش جونتون این بهار .

مهمونی نهار

اونی که مهمونی نهار دعوت میکنه ۱۰۰ بار با کفایت تر از اونیه که شام میده و افدر میده و جا خواب میده

آدم تازه از خواب بیدار میشه تازه ی چایی خورده ، میخواد بشینه تا یکمی لود شه ، یک ایمیلی چک کنه و چهار تا خبر بخونه ، بعد تازه بیافته فکر نهار ، بعد فکر کن یک آدم باشعور بهت زنگ بزنه و بگه نهار بیایین پیش ما ، آخ آخ اون آدم خیلی معرکه اس 😂😂😂 یعنی چقدر شعور ، چقدر درک ، چقدر فهمیده گی

اینا که شوخی بود ولی کلا من از مهمونی نهار بیشتر از مهمونی شام خوشم میاد ، ترجیح میدم شام و تو خونه خودم بخورم و بخوابم ، یا بقیه بیان خونه ی ما مهمونی ، مجرد هم که بودم بیشتر وقت ها با دوستام نهار میرفتیم رستوران ، اگر عصر قرار میذاشتیم میرفتیم کافه ، بعضی وقتا هم که یک نفرمون خیلی زبر و زرنگ بود و کله سحر بیدار میشد بقیه رو نهار دعوت می‌کرد خونه اش ، الان همه شون دور همن با شوهراشون فقط ما نیستیم :(

مادر

من توی یک خونواده مذهبی و سنتی بزرگ شدم ، که سنتی بودنشون از مذهبی بودن شون خیلی جلوتر بود ، بارها توی این وبلاگم گفتم از رسم و رسومات که توی سنت های خانواده داریم و چقدر مذهب توشون دخیل ، اما یک چیزی که هست اینه که فکر خونواده بسته نیست ، که اگر بسته بود من هربار از گفته های مامانم شگفت زده نمی‌شدم ، یعنی با اینکه مذهبی و سنتی اما آنقدر مطالعه داره و که چیزهایی رو بهم یاد میده ، واقعا به خودم میگم من چطور تا حالا ازین زاویه به ماجرا ورود نکرده بودم ؟!!!!

حتی هرکدوم از خاله هام هم مثل مامانمم ، البته شاید اینم جزوی از سنت خانواده باشه که مطالعه کنی و از مطالعه توی زندگیت استفاده کنی .

فحش نده

آدمهایی که توی صحبت های روزمره شون فحش و ناسزا استفاده میکنن ، شدیدا بی اعتماد به نفسن و این ضعف در حدیه که تنها چیزی که برای پوشوندن ضعف های دیگه شون پیدا کردن ، فحش دادن در حین صحبت کردن ، حتی معادل مودبانه اون رو هم بلد نیستن .

مثلا من ی همکلاسی داشتم که بسیار بی ادب و گستاخ بود و مدام در حال تمسخر بقیه بود توی مدرسه در دوران راهنمایی ، ی روز باهاش همگروه شده بودم رفتم در خونه شون دنبالش که بریم کار فوقالعاده خارج از کلاس انجام بدیم ،یک خونه ی سفید خیلی قشنگ بود که از خونه ی ما بزرگتر بود با یک دروازه ی فلزی خوشگل که هر سمت در یه ردیف گلدون قشنگ گذاشته بودن ، متوجه شدم توی این خونه توی حیات خونه ی دیگه ای زندگی میکنن که یکی از اون خونه ها متعلق به پدربزرگ و دیگری متعلق به عموش و باباش یک دائم الخمر که مدام کتک شون میزنه و دلیل اینکه به مدرسه ما میاد اینه که خانواده ی پدریش برای آبروشون دارن خرج شو میدن ، وقتی متوجه شد که همه چیز و فهمیدم ، اونم نه به خاطر اینکه فضولی کنم به این خاطر که چند تا زنگ روی دیوار خونه بود منم قشنگ ترین زنگ و زدم و عموش با صدای خواب آلود جواب داد و گفت اینجا خونه عموش زنگ خودشون پایینیه، بعد زنگ پایینی رو زدم مادربزرگش ورداشت و گفت زنگ شون خراب الان صداش میزنم ، و اسم اون دختر و صدا زد و وقتی اومد دم در با ترس و لرز گفت : عموم و از خواب بیدار کردی الان خیلی عصبانی میشه ، بیا داخل تا آماده شم و بریم ، وقتی وارد خونه شون شدم دیدم کلا یک اتاق کوچیک که چهار نفرشون همونجا زندگی میکنن و آشپزخونه روی ایوون ، حتی مامانش خیلی دلخور شد که من که نوه ی فلانی هستم چرا اومدم خونه شون و اون وضع و دیدم ، چقدر اونجا دلم براش سوخت و فهمیدم اون حالت های نا به هنجار از شرایط داخل خونه شون نشات میگیره ، خلاصه که از خونه رفتیم بیرون تا کارای مدرسه رو انجام بدیم ، حتی دیدم خیلی تند و بدون هیچ دقتی داره آماده میشه آخه برعکس باقی بچه های کلاس اون دختر اهل آرایش کردن بود و گفتم چه عجله ای داری گفت الان بابام از راه میرسه و یک بهانه ای درست میکنه و نمیذاره بریم بیرون کاملا ساکت و مودب بود ، و فکر کردم ازین به بعد امکان داره که مودب بمونه ولی فرداش که وارد مدرسه شد باز دوباره شد همون دختر روزای قبل ، فقط فرقش این بود که دیگه به من بی ادبی نمی‌کرد شاید به این خاطر که فکر میکرد من میتونم همون کاری و باهاش بکنم که خودش تا قبل ازون روز با دخترای دیگه می‌کرد . آخرشم توی اول دبیرستان به خاطر فرار از شرایط خونه و خانواده با یک پسری فرار کرد و بعدشم ازدواج کرد

خلاصه که فحش و ناسزا و بد رفتاری و همه ی رفتارهای نامعقول که توی یک رابطه ی معمولی وجود داره ضعف شخصیتی و از خانواده نشات میگیره .

منظورم از رابطه ی معمولی ، رابطه ای که آدم میتونه با هرکسی داشته باشه ، و منظورم روابط خانوادگی یا رابطه با شخصی که مثلا سرت کلاه گذاشته یا پدرت و کشته نیست .

بوت بالنسیاگا

این بوت بالنسیاگا آلاسکا دقیقا برای قطب خوب ، نمی‌فهمم چجوری توی خیابون هایی که مینیموم دماش ۱۳ درجه اس میپوشن

اون کراکس های بالنسیاگا هم خیلی دیگه خز ، خود کراکس خز اینایی که پاشنه دار و مال بالنسیاگاست از همه اش خز تره اونوقت قیمت اش فضایی .

کنسرت ابی

خدارو شکر اون موقع که ابی صداش خوب بود رفتم کنسرت اش وگرنه با این افتضاحی که الان تبدیل شده واقعا دلم واسه پولم میسوخت .

و باز خدارو شکر حتی با اینکه بلیط کنسرت گوگوش و هدیه گرفتم نرفتم ، زنیکه متظاهر .

خدایا شکرت

خدایا صد هزار مرتبه شکرت برای حکمتت ، برای اینکه منو تو مسیر تصمیمات درست قرار دادی ، و باعث شدی امروز متوجه بشم که چرا یک سری اتفاق ها نیافتاد ، تو داشتی ازم محافظت میکردی ، خالق بی کران ها ، شکرت ، هزار مرتبه شکرت

علاقمندی عجیب

تازه متوجه شدم نسبت به شمع یک علاقه ای دارم ، مثلا شمع های مدل داری که توی خونه مامانم اینا داریم و هیچ موقع روشن نمیکنم ، فقط شمع های بلند یا وارمر یا شمع هایی که یک ظرفی دارن (مثل شمع لیوانی یا شمع کاسه ای ) رو روشن میکنم ، چرا؟؟؟؟

حتی با اینکه اصلا از صابون جامد استفاده نمیکنم ولی از داشتن صابون با شکل های مختلف خوشم میاد ، مثلا یکی از مسافرهای ترکیه ایم یک صابونی رو توی یک باکس فلزی گل گلی خیلی قشنگ بهم هدیه داد ، ۱۰ سال ازون روز میگذره ولی من اصلا استفاده اش نکردم ، در واقع تا امروز نمیدونستم چرا؟

بعد یهو یادم اومد وقتی مدرسه میرفتم و مامانم برام صابون خرگوشی و لاک‌پشتی میخرید که توی یک باکس پلاستیکی بود رو هم یا استفاده نمیکردم یا ی جوری استفاده میکردم که شکلش خراب نشه :|

علاقمندی ازین عجیب تر !!!؟؟؟

خدابا شکرت

واسه همه ی نعمت های بی پایانت

۱۳ به در

آخ آخ که دیر اومدم بنویسم

ولی اشکال نداره شما بپذیرید

ما امروز تصمیم گرفتیم بریم مسابقات اسب دوانی به جای سیزده به در سنتی مون ، اول افطار کردیم و به همراه اش کاهو سکنجبین مون و هم زدیم بر تمام عصب های چشایی ، بعد رفتیم فینال مسابقات اسب دوانی ، جای همه خالی تجربه ی خیلی قشنگی بود ، نفر اول مسابقات هم از تیم سوارکاری فرانسه بود . حیف که خانواده ام یک روز زودتر برگشتن ایران وگرنه همه با هم میرفتیم و کلی بهمون خوش می‌گذشت ، امیدوارم تک تک آرزوها یی که امروز به سبزه ها گره زدین به حقیقت گره بخوره .

یه عالمه انرژی خوب و سبز برای تمام شما خوبا .

شب قدر

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

.

امیدوارم در این جهان و به واسطه ی عشق الهی و به بهانه ی شبهای پر برکت قدر ، قدر و منزلت خودتون رو پیدا کنید و (من الظلمات الی النور) حرکت کنید تا بتونید به (تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْر) نائل بشید ، تا به قول عطار بتونید خود انسانی تون رو فنا کنید و به خود جاودانه تون برسید .

التماس دعا

درد و دل

وقتی پای درد و دل دخترایی میشینم که ازم کوچیکترن حداقل پنج شش سال ، (البته این مورد آخر ۱۶ سالش بود ) احساس میکنم که واقعا یا نادونن یا کودن یا توی خوشبینانه ترین حالت ساده لوح ، آخه چطور میشه ی پسری همه ی موقعیت های دسترسی بهت رو داشته باشه اونوقت نیاد بهت پیشنهاد رابطه و بعد از مدتی آشنایی ، پیشنهاد ازدواج بده؟؟؟؟؟ اصلا مردا اندازه ی ما زنا تحمل ندارن وقتی یکی و بخوان هر جور شده میرن تو دل ماجرا و خودشون و آماده میکنن و خیلی رک و واضح حرف دلشونو میزنن ، اونا مثل ماها پیچیده فکر نمیکنن. اینکه به خودت بگی : بهم نگاه میکنه، بهم لبخند میزنه ، بهم گفت ایشالا عروسیت ، بهم گفت چقدر خوشگل شدی ، هیچ کدومشون به معنی این نیست که طرف پیشنهادی داده ، یا آمادگی برای رابطه با شما رو داره ، تو بهترین حالت طرف میخواد بدون اینکه خودشو متعهد کنه حتی به وسیله چهارتا کلمه ازتون استفاده کنه و دور بندازتتون ، همین خواهر من باور کن جز این نیست، مثلا الان شما به من بگی ۵۰ میلیون بهم قرض میدی ؟ و من لبخند بزنم ، این یعنی ۵۰ میلیون و میدم ؟؟؟؟ این یعنی از شما هم به اندازه ی تابلوی نقاشی ای که میبینیه خوشش میاد و یا از حضورتون به اندازه غذایی که دوس داره لذت میبره ، همین .

یادمه یک همکاری داشتم که کلا حوصله شو نداشتم ولی همیشه تحسین اش میکردم به خاطر مهارت اش توی غواصی و عکاسی های حرفه ایش ، یک روز بعد از هفت سال که همکار بودیم منو توی یک کافه دید و اومد کنار میز ایستاد و گفت : انشالله که با کسی قرار دارین دیگه ؟! گفتم چطور ؟ و بعد خودم ادامه دادم صاحب کافه دوستمه و اصلا به خاطر اونه که میام اینجا چون هم کیک های خونگی شو دوس دارم هم وقتی اون مشتری شو راه میندازه با هم صحبت میکنیم ، یهو با یک لحن جدی ولی با یک صورت مسرور بهم گفت : نه مشروب میخوری ، نه چیزی میکشی ، نه با پسری بیرون میری ، نه کسی رو به جز اسم فامیلیش خطاب میکنی ، نه حتی اونقدری مذهبی هستی که آدم تکلیفش روشن باشه ، نه توی هیچ کدوم از مهمونی های بچه ها میای ، لعنتی انقدر گاردت بالاست که آدم حتی جرات نمیکنه بهت پیشنهاد بده ولی تنها راهی هم که داره اینه که بهت پیشنهاد بده تا بالاخره تکلیف خودشو روشن کنه .

همینجوری که نگاش میکردم و اصلا نمیدونستم که چی باید بهش بگم گفت : خودم فهمیدم جوابتون چیه و رفت .

میخوام بهتون بگم احمق نباشید ، مردی که شمارو بخواد بالاخره یک راهی پیدا میکنه واسه اینکه جرات شو جمع و جور کنه و بیاد و بهتون پیشنهاد مورد نظرشو بده ، لازم نیست گاردتونو پایین بیارید ، اگر هم اونی که شما خوشتون میاد نیومد گور باباش ، اصلا ارزش فکر کردن نداره ، سادگی نکنید ، شماها دخترید باید دست نیافتنی باشید ، آدما قدر چیزایی که راحت به دست میاد و نمیدونن ، قدر چیزای مجانی رو نمیدونن ، حتما باید بهاشو بپردازن وگرنه اهمیتی نمیدن .

توی عزیزم

تو کاری و با مغزم میکنی که اندورفین و دوپامین و چربی و شکر و نمک ، طعم استیک مدیوم یا سوپ لابستر یا حتی قرمه سبزی با من میکنه

تو بهترین حس و در من به وجود میاری فقط با یک نگاه ازون چشمای قشنگت ، همسر نازنین من خدا نگهت داره برام .

شب قدر

دنیا یک رستوران داره به اسم کارما

این رستوران منو نداره ، هرچیزی که لایقش باشی رو میگیری .

التماس دعا

ترس یا رضایت؟

احساس میکنم آدما به یک نقطه ای که میرسن توقف میکنن ، حالا این توقف حاصل رضایت یا ترس ؟

چون ذات انسان زیاده خواه و انسان موجودی که دست از طلب نمی‌کشه ، من فکر میکنم شاید این ترس از دس دادن اون رضایت که انسان رو به رضایت دادن قانع میکنه

و دقیقا بعد از دوره ای که تونست بر ترس خودش غلبه کنه و خودش رو به رضایتمندی قانع کنه ، اون دوره ای به وجود میاد که با دیدن کسایی که نترسیدن و بیشتر پیش رفتن دوباره به نقطه ی نارضایتی میرسه و اون ترس دیگه قابل کنترل نیست ، چون اون ترسی که بهش غلبه کرده بود کم کم کنترل اوضاع و به دست میگیره و نارضایتی به وجود میاد ، و نوع بروز اون نارضایتی در رفتار انسان رو ما به اسم حسادت و رقابت می‌شناسیم ، که راه مناسب برای نرسیدن به این نقطه تنها یک چیز پیش رفتن و منجمد نشدن بدون توجه به بقیه .

اینجا منظورم رضایت درونی نیست چرا که رضایت درونی از شادی و عشق و لذایذ معنوی و دنیوی به دست میاد ، منظورم اون رضایتِ که منجر به این میشه که دست از پیشرفت بکشی ، اون نوع از رضایت که به خودت میگی خب من هشت تا از ده تای این دنیا هستم و هشت تا از ده تای این دنیا رو هم به دست آوردم خب پس کافیه ... .

توصیه

هیچ موقع نذارید آقایون چه داوطلبانه چه غیر داوطلبانه آشپزی کنن براتون ، یعنی هیچ فرقی نمیکنه ماکارونی درست کنن یا نیمرو در نهایت آشپزخونه تون شبیه آشپزخونه بعد از جنگ میشه

رادیو

یادش بخیر وقتی اول دبیرستان بودم توی کلاس مون فقط دو نفر بودیم که موبایل داشتیم ، و دو تامون هم تک دختر بودیم ، اون موقع خیلی از پدرمادرها هم موبایل نداشتن چون تمام سیم کارت ها ثابت بود و چیزی به اسم شرکت همراه اول یا ایرانسل نبود ، کلا شرکت ارتباطات سیار بود و یادمه ما ثبت نام کردیم شش ماه صبر کردیم تا سیم کارت من بیاد ، بابام برام یک گوشی سونی اریکسون تاشو (z530i) رنگ مشکی نقره ای خریده بود و چقدر خوشحال بودم ، اون موقع حتی اگر دخترهای دانشجو گوشی میداشتن خیلی شاخ بودن ، چه برسه به ما که دبیرستانی بودیم ، بعد تازه دو سال بعدش همراه اول اعتباری اومد و یک سال بعدش هم ایرانسل اومد. خلاصه که اینترنت نبود که.... بعضی وقت ها برای اینکه خودمون و سرگرم کنیم هندزفری وصل میکردیم و رادیو گوش میکردیم ، رادیو ایران که همیشه موسیقی اصیل و شعرخوانی های فاخر داشت ، واقعا لذت بخش بود انگاری وصل میشدی به دنیای صداها و تصویرسازی ها به خصوص شب های جمعه که میدونستم فرداش تعطیلیم و یک ساعت بیشتر بیدار بودم ، چه روزهای قشنگی بود ، چقدر زود گذشت داشتن خیلی چیزها مثل پدرم .

وسط بی معنی

کاش یکی به این بلاگرا بگه یا اون روسی و شال کامل سرت کن ، یا کلا وردار اگه نمیخوای موهات کاملا معلوم باشه ی کلاهی توربانی کوفتی چیزی سرت کن ، اینکه ی شال به صورت باز انداختی پشت کله ات بعد کل موهات معلومه دقیقا چه پیامی داره ؟

نهایتا شبیه ندیمه های کلیسا میشی

ادب

یعنی با درصد بسیار بالایی اینو از من بپذیرید ؛ درسته که مسئول تربیت بچه مادر ، ولی توی این چند روز به من و همسرم ثابت شد که رفتار و ادب بچه تحت تاثیر پدر بچه شکل میگیره . یعنی اگر بچه ای با ادب پدرش بیشتر تاثیر داشته تا مادرش ؛ اگر بچه ای بی ادبی میکنه ، دقیقا پدر بچه احترام مادرشو نگه نمیداره و احترام پدربزرگ و مادربزرگ بچه رو هم نگه نمیداشته ، به همین دلیل که بچه ، خیلی بی پروا بی ادبی میکنه . چون بچه ها آینه ی تمام نمای والدین شون هستن ، اما تاثیر رفتار رئیس خانواده خیلی بیشتر در بچه نمود پیدا میکنه ، چرا؟ چون بچه ها ضعیف هستن و احساس میکنن اگر ادای رفتار پر قدرت ترین فرد خانواده رو دربیارن قدرت پیدا میکنن و میتونن از انجام یک سری کارها در برن .

ی سرچی کنید توی دوروبرتون متوجه خواهید شد که چقدر حرقم میتونه درست باشه