کی وقت کردی؟

کی وقت کردی؟ ساز زدن یاد بگیری

کی وقت کردی؟ شعر گفتن یاد بگیرید

کی وقت کردی؟ کتاب چاپ کنی

کی وقت کردی؟رانندگی یاد بگیری

کی وقت کردی؟اینهمه دوره ببینی

کی وقت کردی؟سه تا زبان باد بگیری

کی وقت کردی؟اینهمه درس خوندی

کی وقت کردی؟اینهمه سفر بری

کی وقت کردی؟ آشپزی یاد بگیری

کی وقت کردی؟خانه داری یاد بگیری

کی وقت کردی؟اینهمه کتاب بخونی

کی وقت کردی؟ اینهمه فیلم ببینی

کی وقت کردی؟

این و زیاد می‌شنوم، اما میتونم بگم بزرگترین اتفاقی که همه چیز ازونجا شروع شد زمانی بود که ۷ یا ۸ ساله ام بود و مامانم اجازه نمی‌داد که وقتی براش مهمون میاد ، بیام پیششون بشینم ، و بعدا وقتی بزرگتر شدم اجازه نمی‌داد با دوستام برم بیرون و وقتمو تلف کنم ، فقط میتونستم دنبال چیزهایی برم که مامانم تائیدشون می‌کرد.

دستش درد نکنه ، الان قدر سخت گیری هاشو میدونم .

بلاگری

دخترعموم بهم میگه با این روزمره ی باحالی که داری

ی بلاگر خوب ازت درمیادها

بهش فکر کردم و دیدم هیچ موقع توی زندگیم از معروف شدن خوشم نمیومد ، دلم نمیخواست هرجا میرم بشناسنم و معذب بشم ، بیشتر دلم میخواد که ناشناخته بمونم و مهتر از همه آدما طرز فکرمو بشناسن ، تا ظاهرمو

تا اینجا که با همه ی شما توی بلاگفا بودم یعنی نزدیک به ۱۳ سال ، احساس کردم با به اشتراک گذاری تجربه هام تونستم به خیلی ها کمک کنم ، ولی بعید میدونم ظاهرم بتونه دردی رو از کسی دوا کنه ، یا اینکه چه رستورانی میرم یا اینکه چه غذایی میخورم

پدر

دلتنگی این شکلی : هیچ کجا نمیتونی پیداش کنی ، هیچ کجا نیست ، از همه جا رفته ، بعد خوابشو میبینی ، توی خواب حریصانه بغلش میکنی و از شدت دلتنگی از خواب میپری و میبینی که به جای بغلش پتورو داری فشار میدی آنقدر گریه میکنی که نایی برات نمونده باشه ، بعد میری عکسهای مزارشو نگاه میکنی .

بی جوابی

بعضیا هم واسه حرف حق جواب ندارن

توی دو حالت گیر می افتن

یا جمله ی مستأصلانه ی(در شأن ام نیس جوابتو بدم )

یا توهین کردن .

حرف حق و بشنو و اصلاح کن خودتو ، فازت چیه؟

آش خوری

جمعه ای آش درست کردم و خیرات دادم و یاد بچگی هام افتادم وقتی که مامانم و دوستاش و بچه هاشون دور هم جمع میشدن و آش میخوردیم ، واقعا فکر کنید یک خوراکی باعث می‌شدیک آخر هفته آدم ها دور هم جمع بشن و با هم بگن و بخندن و تازه از شب قبل آش که چند نفر با هم تلاش میکردن حبوبات و خیس بدن ، بعد از صبح مراقب آش بودن ، سبزی هارو پاک میکردن ، ترشی ها و کاسه میکردن ، ترِباقالا و اشپِل ماهی ، نوشابه کنار لوبیا وااااای که دلم ضعف میره واسه اون ظرف رشته و سیر داغ و نعنا داغ و پیاز داغ ، یکی از دوستای مامانم توی هرکاسه ی سوپ تا نیمه کشک می‌ریخت بعد سیر داغ و نعنا داغ و پیاز داغ و هم روی همون تزئین می‌کرد چقدر دام برای اون روزها تنگ شده

اونی که دوستت داره

نمیذاره بری

نمیذاره حتی هوای رفتن به سرت بزنه

اگر اینطور نبود برو

اگه نیومد دنبالت ، کارت درست بوده .

وفاداری یا خیانت

سالهای سال سگها در کنار انسان زندگی میکردن ، مراقب گله های انسان ها بودن ، با انسان ها به شکار میرفتن و اون موجودی رو که شکار شده بود برای شکارچی پیدا می‌کردند ، به هم نوع خودشون حمله میکردند تا از انسانها محافظت کنند ، از خونه و زندگی مردم محافظت می‌کردند ، مواد مخدر رو برای انسان ها پیدا می‌کردند ، با حس بویایی شون رد یابی آدمهای گم شده رو می‌کردند و خلاصه همه جوره در خدمت انسانها بودند

ولی

به حیوانات دیگه خیانت می‌کردند

من ازین مدل انسانها زیاد دیدم که همه جوره به هم نوع خودشون ، هم خون ، هموطن ، هم مسلک خودشون خیانت ممکن تا در ازای یک پناهگاه و چند وعده غذایی ، وفاداری شون رو تقدیم کسی دیگه ای میکنن ، واقعیت اش به نظرم سگها وفادار نیستن ، و ما سالهاست در اشتباهیم ، چون ما انسانها بیشترین سود رو از خیانت سگها می‌بردیم، اسم شون رو گذاشتیم وفادار ....

مهمتر از همه در همه ی زندگی های دسته جمعی : ( دسته ، گروه ، گله ، طایفه ، قبیله ...) قوانینی وجود داره ، که افشاگری برخلاف همه ی اون قوانین ، و سگها به این افشاگری شناخته شده هستن ، یعنی به نافرمانی، به شکست قوانین ، بازم ما بهشون میگیم وفادار ، درحالی‌که اصلا خود وفاداری هم ابزاریه برای اینکه آدمارو مجبور کنیم کارهایی رو انجام بدن که شاید کوچکترین تمایلی بهش نداشته باشن

و این مطلب هم ازون مطالبی که اگر سگ رو خائن بدونه میتونه بر علیه مطالبی که راجع به وفاداری سگ نوشته میشه قراربگیرد، مثل هر نقطه نظر دیگه ای

حریم شخصی

سرخ پوست ها به عنوان اولین ساکنین قاره آمریکا ، واقعا آدمهای ساده و مهمان پذیری بودند ، نسبت به آنچه داشتن قانع بودن و چون همه چیز رو به فراوانی میدیدن ، راحت میبخشیدن ، وقتی استعمارگران برای اولین بار پاشون به این قاره باز شد با کلی فقر و بیچارگی وجامع رو به صنعتی ، قدرت های طلوع تازه یافته و امپراطوری های غروب کرده و کلی اتفاقات تاریخی اومدن ، و از سادگی سرخ پوست ها یعنی مالکین اصلی قاره آمریکا استفاده کردند ، به سادگی زمین هاشون رو گرفتن ، و بر اونها چیره شدن و امروز همه شون توی مناطق اختصاصی سرخ پوست ها زندگی میکنن ....

شاید اگر سرخپوست ها به این راحتی اجازه ی ورود به زمین هاشون رو به بیگانه ها نمیدادن و همه چیز رو برای همه نمیخواستن ، الان قشر اقلیت آمریکا با حافظه ای که پر از مکافات و اجبار و نسل کشی ، رو به رو نبودن

به نظرم درس بزرگیه برای لزوم حفظ حریم خودت ، خانواده ات ، طایفه ات ، قبیله ات .... تا نتونن وارد حریم ات بشن و کم کم بهت تسلط پیدا کنن

فرق نصیحت و پیشنهاد

انگلیسی زبان ها وقتی میخوان نصیحتت کنن ، این مدلی میگن ؛ شکست میخوری اگه تلاش نکنی

ولی ما شرقی ها میگیم اگه تلاش نکنی شکست میخوری

انگاری اونا با گفتن اتفاق افتادنی در بخش ابتدای جمله به ما پیشنهاد اینو میدن که بهتره فلان کارو بکنی، اما ما با منتقل کردن اون اتفاق به بخش انتهای جمله ، و شروع جمله با اما و اگر ، هم بار منفی اون اتفاق و زیاد میکنیم ، هم تبدیلش میکنیم به نصیحت بی قید و شرط

دلتنگی و دلسنگی

دلتون واسه شعورتون تنگ نمیشه ، انقدر دور ازش زندگی میکنید

توی عزیزم

میگه : تو کارما تمام کارای خوبی هستی که تا به حال کردم

لخه من قربون اون چشات ، نازی

یک ( تر ) ناقابل

من یک مدل عجیبی ام ، آدمای مثل خودم و فقط توی آدم حسابیها دیدم ، درواقع گاهی از خودم عجیب تر هم بودن ، ولی فقط من به علاوه ی اون آدم حسابی ها نمیذاریم کسی توی بی احترامی کردن بهمون احساس راحتی کنه و محبت کسی رو هم یادمون نمیره .

درواقع هر کس هرکاری باهامون بکنه یک (تر) بهش اضافه میکنیم و بهش برمیگردونیم ، دیگه این بستگی به خود اون آدما داره که بخوان خوبی کنن یا بدی .

مثلا یک بنده خدایی هییچ کدوم از مناسبت های مهم زندگی منو بهم تبریک یا تسلیت نمیگه ، خب من چرا باید مناسبت های مهم زندگیشو تو تقویمم نگه دارم ؟

این یکی از اون (تر) هاست .

پدر ، تمام من بود

این چند روز خیلی دلم واسه بابام تنگ شد

به خصوص که یک نفر توی فامیل خودم

و یک نفر توی فامیل همسرم فوت کردن

و بیش از پیش منو دلتنگ پدرم کردن .

بعد همزمان هم سریال ۱۸۲۳ رو می‌دیدیم که توی اون هم یک پدری دختر و همسرش و از دس میده ، دیگه همه چیز دست به دست هم داد ، تا دلم تو سینه بترکه از دل تنگی

امیدوارم ، زندگی پس از مرگ وجود داشته باشه ، خیلی سوال بی جواب دارم هنوز