جمعه ای آش درست کردم و خیرات دادم و یاد بچگی هام افتادم وقتی که مامانم و دوستاش و بچه هاشون دور هم جمع میشدن و آش میخوردیم ، واقعا فکر کنید یک خوراکی باعث می‌شدیک آخر هفته آدم ها دور هم جمع بشن و با هم بگن و بخندن و تازه از شب قبل آش که چند نفر با هم تلاش میکردن حبوبات و خیس بدن ، بعد از صبح مراقب آش بودن ، سبزی هارو پاک میکردن ، ترشی ها و کاسه میکردن ، ترِباقالا و اشپِل ماهی ، نوشابه کنار لوبیا وااااای که دلم ضعف میره واسه اون ظرف رشته و سیر داغ و نعنا داغ و پیاز داغ ، یکی از دوستای مامانم توی هرکاسه ی سوپ تا نیمه کشک می‌ریخت بعد سیر داغ و نعنا داغ و پیاز داغ و هم روی همون تزئین می‌کرد چقدر دام برای اون روزها تنگ شده