زیباپسندان

یکی از خاطره هایی که از بچگیم دارم اینه که مامانم بدش میومد از زنهایی که فقط به ظاهرشون میرسیدن ، ولی شوهر و بچه و زندگی شون پر از شلختگی بود .

همیشه هم از درون اذیت میشد وقتی میرفت جایی که میدید هیچ کنترلی روی هیچ چیزی به جز کات مو و میکاپ صورت وجود نداره .

چون خودش زنیه که هم به خودش می‌رسید هم به بچه و شوهر و زندگی ، حتی بیش از خودش واسه خانواده اش وقت میذاشت ، و این مستلزم فداکاری زیادی ، خب مامانم اون شکلی بزرگ شده بود که یک زن برای اینکه بتونه حرفی داشته باشه که خریدار داشته باشه ، نباید جای انتقاد برای خودش بگذاره ، و همیشه هم میگفت کسی که نمیتونه هیکل اش رو مدیریت کنه ، هیچ چیز دیگه ای رو نمیتونه مدیریت کنه . حتی با اینکه خیلی محجبه اس توی خونه کلی به خودش می‌رسید ولی از خونه که می‌خواست خارج بشه ، کاملا فرق می‌کرد .

الان میگه : دخترا خوب شدن ، یاد گرفتن زیبایی رو به همه چی تعمیم بدن ، خودشونو خوشگل کنن ، زندگی شونو خوشگل کنن ، شوهر و بچه و .... ، میگه مگه میشه زنی زیبا باشه و زیبایی رو دوست داشته باشه ولی زندگیش زشت باشه .

بعد از ازدواجم فکر میکنم درست میگه : چون اگر زن اهمیت نده ، دیگه هیشکی اهمیت نمیده و مسئولیت نمیپذیره ، فقط این زن که میمونه و اهمیت میده و از خودگذشتگی میکنه

سریع الحساب

تو یک بلایی سر زندگی کسی میاری و فکر میکنی خب دیگه تموم شد ، زرنگ بازی و انجام دادی و اونو متوقف کردی و خودت رفتی جلو ، ولی کار این دنیا بی حساب کتاب نیست که ، هرچقدر هم اعتقاد نداشته باشه ، هرچقدر هم برنده پیش بری ، بالاخره یک جایی گیر می افتی ، چرا؟

چون خدا میگه : من سریع الحساب ام ، یعنی قرار توی این دنیا کارت و بسازه ، نه اون دنیا ، قرار سریع به حسابت رسیدگی بشه نه بعد از یک عمر ظلم و جفا به خلق اش

کمی رندانه

رند به کسی میگن که همزمان روی پله ی عقل و عشق قرار داره ، یعنی رند نه اونقدر عاشق که به هر کوی و برزن بره و بی سرو سامان بشه ، نه اونقدر عاقل که از این لذت بی حصر و حسب دست بکشه و راه تکنیکی رو بره ، یعنی همزمان هم عاقل هم عاشق ، حالا به این شعر رندانه ی حافظ نگاه کنید :

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

چشمها خطا میکنن

۹۰٪ آدمهایی که سوار هواپیما میشن اصلا روح شونم خبر نداره که هواپیما چجوری ساخته شده ، یا چجوری کار میکنه ، حتی بیش از نیمی از آدمها حتی فرهنگ استفاده ازش رو هم ندارن ، واسه همینم هست که مهمانداراها توی هر پرواز آداب حین پرواز و توضیح میدن ، تازه بدتر از همه اینکه برخی اون آداب رو رعایت هم نمیکنن .

کسایی که ماشین دارن ، بیزنس دارن ، امکانات دارن ، خیلی هاشون فرهنگ استفاده ازش رو ندارن ، روی حساب چیزایی که چشمات میبینن ، حسابی روشون باز نکن

به درد نخورها

بعد از سالها به دلیل حادثه ای غمناک دور هم جمع شدیم

و یک یادآوری غم انگیز تر و تموم نشدنی تر ازون حادثه ی غمناک اتفاق افتاد ، اینکه چرا اصلا از هم دور شده بودیم ؟.

اونی که همه رو میتیغید کماکان داشت میتیغید، اونی که با عنوان کردن نواقص ظاهری بقیه خودشو آروم می‌کرد، کماکان در حال انجام کارش بود ، اونی که چشم نداشت بهتر از خودشو ببینه کماکان چشم نداشت ، یعنی دقیقا همه چی سر جاش بود ، همونجایی که رهاش کرده بودیم ، یعنی هیچ چیزی تغییر نکرده بود ، و به نظرم خوب که گاهی قاتل به محل قتل سر میزنه ، که مطمئن بشه ازینکه کارشو درست انجام داده ، آدما هم باید گاهی به اونایی که باهاشون قطع ارتباط کردن سر بزنن ، و مطمئن بشن ازینکه کار درستی رو انجام دادن ، اینکه اگر اون آدما درست بودن اصلا نمیذاشتن فکر دوری ازشون به ذهنت خطور کنه .

سایلنت موود

کسی راهی بلد نیست که بدن مونو بذاریم روی سایلنت

مثلا استخونامون تق تق صدا نده

یا شکم مون غاروغور نکنه

یا عطسه و سرفه و عاروق مون ...

اون بخش بعدی رو هم میدونید دیگه 😂

ولی نه جدی میگم ، خیلی وقتا وقتی یکی می‌خوابه میتونه از صدای یکی ازین چیزای کم اهمیت بیدار شه ‌.

گاهی به اون خواب شدیدا نیاز داره

گاهی هم خوابش سبک و به زور میتونه خودشو بخوابونه

بازی حوصله سربر

من اگر یک بازی ای رو همه اش ببرم ، دیگه بازی نمیکنم

حتی بعضی از بازی ها رو وارد نشده میدونم برنده ام

و حتی بعضی از بازی‌ها ضعیف ترین شکل من ، برنده ترین اون بازی ، پس احتمالا تصمیم بگیرم بازی نکنم

گرفتی که؟

عوض اش

زنها وقتی جوان و زیبا هستن و کلی گزینه ی بهتر دارن پای یک مرد می‌مونن ، حتی وقتی اون مرد بی پول و بی امکانات .

مردها هم باید وقتی که به پول و امکانات میرسن ، همون زنی رو نگه دارن که توی بی پولی و بی امکاناتی کنارشون بوده ، اما اصولا این اتفاق نمی افته و مردها وقتی به آسایش میرسن زنهای بیشتری رو طلب میکنن

آگاهی پلیس

ی زمانی دلم میخواست پلیس بشم ، فکر میکردم میتونم با آدم بدا بجنگم و به سزای عمل بدشون برسونمشون ، چون وقتی فیلم و سریال‌های پلیسی می‌دیدیم من قطعی حدس میزدم کی خلافکار و یا داره دروغ میگه و یا کی داره پنهان کاری میکنه ، خب پلیس نشدم و وکیل شدم

اما استعداد خدادادیم نه تنها از بین نرفت بلکه به لطفا خالق اش بیشتر هم شد. و بسط پیدا کرد به چیزهای عمیق تر مثلا فهمیدن اینکه چه آدمی باعث ضررت میشه و یا چه آدمی میخواد سرت زرنگ بازی دربیاره ، یعنی چیزهایی رو میفهمم که هنوز اتفاق نیافتادن و بهش عکس العمل هم نشون میدم ، اما آدمای دیگه خیلی زمان لازم دارن تا متوجه بشن که حق با من بوده ، پس این اونا و این زمان ...

نقاط مشترک ضعف

ی جایی خونده بودم که نقطه قوت آدما همون نقطه ضعفشون

یک جای دیگه هم خوندم که کسی که متعصب رو راحت تر میشه راضی کرد

چون راه وادار کردن آدم متعصب اینه که خودتو با تعصب اش همراه کنی ، و اینجاست که نقطه قوت اش همون نقطه ضعفش میشه

مدرسه

به علاوه ی همه چیزهایی که توی مدرسه یادمون ندادن

اینو هم نتونستن یادمون بدن که انتظار چی و داشته باشیم و انتظار چه چیزی و نداشته باشیم ، حتی بهمون یاد ندادن که اگر چیز دور از انتظاری اتفاق افتاد ، اونوقت باید چه کرد ؟ یا اگرچیز مورد انتظاری پیش نیومد ؟

نمیدونم میتونست مبحث کدوم درس باشه شاید روانشناسی، شاید سیاست ، ولی این و میدونم که چیزهایی که به کشف و شهود نیاز داره ، راه رسیدن به نتایج ذهنی رو هیچ مدرسه ای یاد نمیده

متوجه ای؟

احتمالا پیش اومده که موقع صحبت یک نفر آنقدر درگیر چیز دیگه ای باشی که برای اینکه اون آدم ناراحت نشه ، وانمود کنی داری بهش گوش میدی و بهش توجه میکنی !

و احتمالا هم پیش اومده که اون آدم چند بار ازت بپرسه که گوشت با منه ؟ میگیری چی میگم ؟ متوجه ای ؟

این واضح ترین مثالش بود ، حالا فکر کن جزو اولویت های توجه یک آدم نیستی ، و جلو چشم هم نیستی ، یعنی حتی نمیتونی بهش یادآوری کنی گوشت با منه ؟ یا بهش تذکر بدی متوجه ای چی میگم؟

اونوقت چی ؟

اونوقت که احتمالا باید رودرواسی با خودتو بذاری کنار و به این نتیجه برسی که شاید بشه راحت یکی و ندید ، شاید بشه راحت بی توجهی کرد ، ولی توجه رو نمیشه وانمود کرد ، حتی زمانی که عمدا به یکی بی توجهی میکنی، داری کاملا بخش توجه میکنی ، و خیلی عجیب ، یعنی میتونی به آدما بی توجهی کنی حتی اگه فیک باشه ، ولی نمیتونی به آدمها توجه فیک بدی ، چون لازمه ی توجه ، اهمیت دادن

خدایا

شاید

خونی که در رگهایم

به جوش آمده را می‌دیدی

اگر

کمی دورتر بودی

نمیتونم ببخشم

قبلا هم در این رابطه نوشتم ، ولی یک فکری نمیذاره دوباره ننویسم ، خیلی تلاش می‌کنم که توی تعادل باشم ، ولی واقعا سخت ، خیلی سعی میکنم توی صلح باشم با خودم و جهان هستی اما از بعضی مسائل نمیتونم بگذرم ، دفعه قبلی که از صلح و تعادل نوشتم ، اونی و که اون موقع نمیتونستم ببخشم، بعد از دوازده سال بخشیدم ، اما الان درگیر نبخشیدن تعدادی آدم دیگه هستم ، آدمایی که همه جوره به شعورم و حضورم توهین کردن ولی هیچ جواب درخوری ازم نگرفتن ، میدونم که کار خداست که اونا خود واقعی شونو نشونم دادن ، میدونم که اگر خود واقعی‌شون رو الان نمیدیدم ، اونم توی سال اول ازدواج احتمالا باید تا سالها هزینه ی عاطفی و مالی براشون پرداخت میکردم و یهو با یک بی عاطفگی از جانب اونها مواجه میشدم ، اما چرا همیشه همینقدر سخت ، چرا من این درس و از هزارتا زاویه باید بگیرم و با پوست و گوشت و خونم به بیرون کشیده شدن آدمهایی که میتونستم خیلی دوستشون داشته باشم و از درونم حس کنم ؟

من میدونم اونچه که ثابت ، تغییر ، ولی گاهی خیلی دردناک ، گاهی سرازیرت میکنه توی خودت ، و از همه بدتر اینه که اصولا اونهایی که برات بی انصافی به خرج میدن ،با تو تعریف واحدی از مسائل ندارن ، هرچی میگی و هرچی میشنوی بیهوده اس ، و در نهایت خاطره ی یک توهین به جا میمونه که قابل بخشودن نیست ، اونوقت منی که میخوام ببخشم باید توی تارهای عنکبوتی فکرم تقلا کنم ، تا از درون ببخشم و با خودم به صلح برسم ، حتی اگر یک بار دیگه ، یک کلمه حرف با اونها نزنم

آموزش و تغییر

مامانم میگه آنقدر ، چیز میز ننویس توی صفحه ات و آنقدر انتقاد نکن و چیز میز یاد مردم نده ، چون جنبه ی انتقاد ندارن باهات دشمنی میکنن و تازه همونی که یاد دادی و ازت یاد میگیرن و واسه خودت ادا درمیارن .

ولی نمی‌فهمم که با اینکه کل این پروسه ای که مادرم گفت سرم اومده ها ، اما باز به ایده آلیست ترین شکل ممکن فکر میکنم ، که اگه من یاد بدم ، یاد میگیرن و خوب میشن و ی روزی همه کس و همه چیز خوب میشه

خیلی امید احمقانه ای نه ؟