پدر مادربزرگم ، از سمت مادری حکیم بود

احتمالا بدونید قدیما به دکترهایی که داروسازی میکردن ولی در عین حال به تعداد زیادی از علوم آگاه بودن ، حکیم میگفتن ، ولی به دکترایی که فقط پزشکی بلد بودن میگفتن طبیب ، حالا این جد بزرگوار مادری مادر ما حکیم بود، مامانم کلی غذا بلد که میتونه مریضی رو خوب کنه ، و یا استفاده از گیاهان دارویی.

امروز که با عزیزجونم صحبت کردم کلی برام شعر خوند از دلتنگی هاش ، و من ازش پرسیدم عزیزجون از کجا اینهمه چیز بلدی ، در حالیکه سواد مکتبی داری ، گفت : پدرش مرد با بصیرتی بوده ، و همه ی اینارو یادش داده و کلی چیزهایی که گاهی از یادش میره و یا کلا از یاد برده ، خیلی دلم گرفت و نگران تموم اون چیزهایی شدم که میتونست به صورت شفاهی به من برسه تا مکتوب اش کنم ولی متاسفانه تنها مقداری شو بلدم ، اون مقداری که به فراخور اتفاقاتی که توی زندگیم افتاده ، مادرم یا مادرش ، درسشو بهم دادن ، این دومین حسرت این چنینی زندگیم .

اولیش پدربزرگ پدرم از سمت مادری بود ، که یک خان بزرگ بود و تموم زمین ها و ملک های وسیعی که داریم و ازون خدابیامرز داریم ، اسمش حاج رضا مخدومی بود ( مخدومی یعنی کسی که بهش خدمت میکنن ) و تمام فرهنگ پذیرایی قوی ای که توی خانواده ی پدریم جریان داره ، از نوع زندگی این بزرگوار خدابیامرز نشات گرفته ، چرا که عمه ام میگفت : دائما خونه شون پر از مهمان های بزرگ و تاجر و رجل های سیاسی بوده به خصوص در تابستان که فصل جمع آوری محصول بوده ، بعد این آدم بچه دار نمی‌شده، هر بچه ای به دنیا میومده ،از دنیا می‌رفته تا اینکه مادربزرگ من به دنیا اومد و موند و اسمش و گذاشتن بمانی ، اونوقت مادرش از دنیا رفت و بعد پدرش ازدواج کرد و اون زنی که مادربزرگم بزرگ کرد تا همین ده سال پیش زنده بود ، اونوقت هیشکی به من نگفت که برم ببینمش ، اونم زنی که توی زیبایی شهرت زیادی داشته که جد بزرگ ما گرفته اش .

اولین حسرت ام این بود که این خانم رو ملاقات کنم که از دس دادم

دومین حسرتم اینه که کاش میتونستم کل اطلاعات پزشکی و علوم انسانی و حتی مردم شناسی مادربزرگم رو ازش کسب کنم ، ولی نتونستم ، و نمیتونم ، امیدوارم حداقل اونایی که دوروبرشن قدر این جواهر زاده رو بدونن