عزیزجونم
زمانی که نامزد بودیم با همسرم ، هربار که میومد دیدنم برام گل می آورد ، ازین گلهایی که یا سبد داشتن یا گلدون ، مادر مادرم با دیدن این صحنه با یک حالت کشداری میگفت احسسسسسسنت ، و همینطور بعد ازینکه گلها خشک میشد بهم میگفت : بیا بریم گل جدید بزنیم توش و بکاریم تو باغچه ، قربونش برم از قشنگ ترین خاطره هایی بود که برام به وجود آورد ، امروز باهاش حرف زدم رفته بود بیمارستان به خاطر اینکه قندش بالا بود ، خیلی ناراحت شدم ، بغض گلومو گرفت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم ، ولی بعدش بهش گفتم : عزیزجون ناپرهیزی کردیا ، توی اون حالی خندید و گفت آره واسه شب یلدا برام شیرینی آوردن ، و منم خوردم ، قربونش برم یهو بغضمو تبدیل به خنده کرد با اون شیطنت کوچیکش ، که نزدیک بود به قیمت سلامتیش تموم بشه .
خدا حفظ کنه عزیزجونای همه تون رو ، واقعا ارزشمند وجود مادربزرگ هایی که قطعا از مادر آدم مهربون ترن ❤️
سلام