ی دوستی دارم که اهل شیراز ، باباش از ملاکای قدیمی و همسرش هم رئیس بانک ، خودش دکترای روانشناسی داره ، از بچگی دلش می‌خواست آرایشگر بشه ولی برای خانواده اش کسر شان بود.دوران کارشناسی رو توی شمال بود و باباش به بهونه این دوستم رفت توی اون شهر ویلا خرید و کل چهار سال لیسانس و توی ویلا زندگی می‌کرد، بعد ارشد شو توی یک شهر دیگه خوند که اون موقع یادمه یک سوئیت ۸۰ متری توی بهترین خیابون اون شهر اجاره کرده بود که برای نمونه فقط دو تا رگال یک متر و نیمی یعنی درمجموع سه متر فقط مال مانتوهاش بود ، بعدش هم که دکتراشو توی شیراز گرفت ، چند سال پیش ازدواج کرد با دلار ۳۸۰۰ تومانی، و ۹۰ میلیون فقط هزینه ی گلهای عروسیش شد ، همین چند ماه پیش ی تولد واسه بچه اش گرفت که بیشتر شبیه عروسی بود تا تولد . حالا الان دو ماه رفته تو کار آرایشگری و ازین داستانا .... امروز ی کلیپ توی اینستا گذاشته که من یک دختر سختی کشیده ی مستقل هستم و خودمو به تنهایی ساختم 🙄

خیلی واضح براش نوشتم توووووو سختی کشیده ای ؟ تو خودساخته ای ؟

اصلا نمی‌فهمم این چه فازیه جدیدا همه دارن ؟ مگه مرفه بودن توی خونه ی پدر و حتی همسر چه اشکالی داره که باید خودمون رو به بدبخت بیچارگی بزنیم ؟ اینکه مثلا بدون سختی کشیدن و تنها با پشتکار جلو بریم مگه چه اشکالی داره ؟ یعنی تا دهن مون صاف نشه نباید مورد قبول واقع بشیم؟؟؟؟