وقتی بچه بودیم ، تمام ناز و نیاز مون واسه مامان مون بود ، بیشتر ساعت ها ی زندگی مون با مامان مون بود و توی این زمان بیشترین دقت مون هم به مامان مون بود

خندیدنش ، آخ که خندیدنش مثل آزادی پرنده از قفسِ

پر از نشاط و زندگی ، پر از میل برگشتن، پر از خواسته شدن

انگار دلت میخواد اون تیکه از فیلم و چندبار ببینی

چشم‌هاش با اون مژه های سوپر بلندی که داره ، وقتی سرم روی بالش بود و کنار من چشم باز می‌کرد ، مثل برآمدن آفتاب از پشت کوه ، روشن و زیبا...

روزی که واسه اولین بار دیدم عینکی شده ، یجوری بهش خیره شدم که خودش فهمید ، اصلا دلم نمیخواست پیر شه ، اصلا دلم نمیخواست اون زیبایی فوق العاده اش و که باعث شد از بین اون همه دختر تنها انتخاب بابام باشه رو از دس بده ، ازم پرسید چی شده اینجوری نگام میکنی ؟ گفتم هیچی ، ولی دلم میخواست بهت بگم ، جوون بمون ، نذار چشمات ضعیف شه ، نذار پیر شی ، من تورو همون شکلی میخوام با موها و مژه ها و ابروهای پر کلاغی که مثل خط نستعلیق روی پوست سفیدت کشیده شده ، با چشمای عسلی روشن ات ، ولی نگفتم ، چون ترسیدم ناراحتت کنم .

من تورو همون شکلی میخوام که بهم صبحانه بدی ، موهامو خرگوشی ببندی ، برام لباس‌های ست بخری ، و باهام برقصی ، منو ببری پارک و هر کسی که رد میشه و بهت میگه : چه دختر خوشگلی دارین ،من گوشه ی چادرت قائم بشم و تو با محبت بهشون بگی انشالله قسمت خودتون ، مامان از تو چه پنهون من هنوزم وقتی از همه دنیا بیزار میشم پشت تو قایم میشم ، تو برای من رهبری ، جنگاوری ، سپری ، خنجری ، سایه بونی ، استراحتگاهی ، انگیزه ای ، پر از درس و تجربه ای ، تو منتها الیه کل راه هایی هستی که به من حتم میشه ، هرکسی که منو میبینه تورو میشناسه ، مثل وقتی که که به یک گل نگاه می‌کنیم و ریشه اش و می‌بینیم .

توی عرفان اسلامی ، میگن : ما خودمون انتخاب میکنیم که این زندگی مون باشه ، اگر این واقعیت داشته باشه ، من فقط به خاطر تو این زندگی و انتخاب کردم .

روزت مبارک باشه بر من ، ارتش یک نفره ی من